از تخمم

           سر در آورده ام

هنوز

      اما

           کبکم

                  نمی خواند!

/ 6 نظر / 38 بازدید
بی نشان

که زنده‌رود کنارت کمی قدم بزند شب تو را به بلندای خود رقم بزند که (آمدی) همه‌ی شهر را دچار کند‌‌ که می‌روی همه‌ی قصه را به هم بزند که عاشقی در بازار پير نقش‌جهان‌ دوباره بنشيند عشق را قلم بزند که اصفهان بشود دستگاهی از آواز‌ که يک نفر هی مضراب زير و بم بزند که راز گنبد فيروزه‌فام مسجد شاه به جان اسليمی طرح پيچ و خم بزند که پيچ و خم به تن تاک‌ها بپيچد و بعد خمار جلفا را در شراب هم بزند که کوچه‌ها همه پست و بلندتر که شدند هوای او در اين پيچ و تاب دم بزند که باز هم سکری قهوه‌ای نگاه تو را بگيرد و چشمی بی‌قرار نم بزند که شير سنگی خواجو تو را اسير کند به شور و حال شبی دور رنگ غم بزند که حلقه‌ای در انگشت زنده‌رود کنی که زنده‌رود کنارت کمی قدم بزند

آرزو

پار بودیم جوجه و امسال گشتیم تخم مرغ / سال دیگر ...

بی نام

اگه کسی بیرون منتظرت باشه..... اگه ببینیش که هست .....

مرداب از رود پرسید : چه کرده ای که زلالی ؟ گفت : گذشت...

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای باصفات منم نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند که آتش و تپش و گرمی هوات منم

رضا

سلام وبلاگ جالبی داری اگه خواستی با هم تبادل لینک کنیم