حوصله ات

              که سر می رود

تازه

          دم کشیده ای!

خوش

        به

            حال

                   من...

/ 11 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

پی حس همون روزام، پی احساس آرامش همون حسی که این روزا، به حد مرگ میخوامش دلم میخواد عاشق شم، آخه فکرت شده دنیام اگه عاشق شدن درده، من این دردو ازت میخوام اگه این زندگی باشه، من ازمردن هراسم نیست یه حسی دارم این روزا، شاید مردم حواسم نیست

بسیج فرهنگیان استان مرکزی

باسلام وعرض تشکر ازمطالب خوبی که دروبلاگ قرار دادید.خوشحال میشم به آدرس وب سایت ما به آدرس www.markazi.cbo.ir یابه آدرس وبلاگ ما به آدرس www.fajreaftab.ibsblog.ir مراجعه بفرمائید ودرنظربدهید

ط.ن

عالیه

..

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

reza sohrabi

وای استعداد شما عالیه فقط نمیدونم چرا شعر بلند ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی همین کلمه های کوتاه خیلی با معنی و مرتبط به همن موفق باشین ممنون

مهدی

دست بردار پترس… بگذار دنیا را آب ببرد… در دنیایی که اقیانوس آرام به دنبال آرامش میگردد سد هم بسازی فقط … مشق شب بچه ها را زیاد میکنی

...

نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب - بگیرم چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم چقدر می شود آیا در این کرامت آبی شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم » خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم

...

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند نشته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ ، کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند گذرگهیست پر ستم که اندر او یه غیر غم یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی زند دل خراب من دگر ، خراب تر نمی شود که خنجر غمت از این ، خراب تر نمی زند چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات برو که هیچکس ندا ، به گوش کر نمی زند نه " سایه " دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی زند