از دروغ

         تا دریغ...

فقط یک حرف می ماند

واوی

       که

            جا

                انداختی...!

/ 4 نظر / 38 بازدید

بسیار زیبا.......... و البته تلخ..... بسیار تلخ...... ممنون استاد بزرگوار...

اطلسی

سلام بیا پیش ما تا ما هم از این همه زیبایی نگات استفاده کنیم منتظرم

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد، بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت،با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه،اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد.... و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو .. و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو.. چه نامرادی تلخی! و دریغا چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش...و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر می شوم در بارش این گستره تشویش در خانه خورشید ها و خاطره ها .. دریغا چه بی برگ و بار لال می شوم در دوردست آن گلها ، گمان ها ، گفتگوها...و مگر فراموش میشوند سرانجام آن جستجوها و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها...و مگر فراموش میشوند آن بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش و وعده همان بهار که در کرامت درختان تابستانیش هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند از سرشاری میوه های مهربانیش...و دریغا بر من چگونه فراموش میشود سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را میشناسند و نه مهربانی را...و دریغا بر من چه لال و بی برگ و بار پیر میشوم در سوی این دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را و جان مایه سرودهای جوانی را ...

زهرا

دریغ + دروغ = در یوغ