اشكامشب در حالی که آوار غم بر سرم ریخته بود، خبر مرگ یکی از عزیزترین هایم را شنیدم...بهناز بهانه ای شده بود تا  دروغ و خیانت و نا مردمی چندان ویرانم نکند...بهناز  سیزده ساله می خواست طبیب شود و چقدر دلش می خواست از مراحل سرطانش سر درآورد...هر بار وعده به فردا می دادم...اما اکنون که رفته است دلم می خواهد برایش بگویم...بگویم تا بداند فورامن مگنوم چقدر شکننده است و البته او چقدر استوار بود...بگویم تا بداند کاروتید چند شاخه دارد...یادش بخیر تالار تشریح دانشکده...هرگز فکر نمی کردم سالها بعد از فارغ التحصیلی ام شاخه های کاروتید که سوال امتحان سر و گردن عملی ام بود بهناز را از من بگیرد....

سرشت سوگناک هستی این روزها برایم آشکارتر و غم افزاتر است...گرچه می دانم شادی را باید به زور از دل همین سوگناکی بیرون کشید...

ز بس که مردم دیده،دیده مردم بد                          کنون به مردم دیده سو ء ظن دارم.... 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :