گم شده

مدتها بود عشق ندیده بودم...شاید از وقتی که به مغاک چشم دوختم...شاید از وقتی فریاد زدن یاد گرفتم...نیچه چه خوش می گفت آنکه زیاد به مغاک چشم می دوزد خود مغاک می شود...برشت  به خاطر این سخنش همواره برایم بزرگ است و دست نیافتنی...ما که آزادی و مهربانی را فریاد می زدیم نمی دانستیم فریاد زدن صدایمان را و خودمان را خشن می کند...

مدتها بود عشق ندیده بودم...صدای آن شب دکتر فدایی را هرگز فراموش نمی کنم...انگار کودکی رها و بی کس در میان اتوبانی شلوغ می دیدی...می گفتی سلام...با ادب همیشگی اش جوابت می داد و دیگر نه تو می فهمیدی چه می گوید و نه خودش...شانس آوردیم...رسیده بود به دورا...

مدتها بود عشق ندیده بودم...دیده بودم مردانی که دوست می دارند و زنانی که دوست تر...اما عشق ندیده بودم...

سلام دکتر مرا سهیل از مرگ نجات داد....

ومن چه حیران از دکتر فدایی عشق می آموزم

چو غنچه گر چه فرو بستگی ست کار جهان

تو همچو باد بهاری کره گشا می باش

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :