گاهی وقتها با خودم فکر می کنم روزگار و محیط پیرامنم هرگز آنچنان هست که بتوانم اصل را بر درستی بگذارم و خوشبینی اساس قضاوتهایم باشد؟...هر بار که به ژرفای این  مساله می روم احساس می کنم حتی به خود این سوال هم بدبینم...! روزگارم پر است از پشت پرده هایی که هر روز آشکار می شود و بدبینی ام را تقویت می کند...احساس می کنم آدمیانم کوتولگانی اند با مدعیاتی به فراخی عالم ...متوسطانی که کفشهای پاشنه دار می پوشند تا بالای ابرها را ببینند ...! تلخ می نویسم اما شاید غمی شادی افزا در پی آن باشد...! سراب _ اثر سهراب سپهري

مرداب های الکل

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

دیگر کسی به عشق نیندیشید

و هیچ کس دیگر به هیچ جیز نیندیشید

                                                     فروغ فرخزاد

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :