وقتی میان وطن و دیدن !، وقتی میان وطن و انسان، وقتی میان وطن و بودن... فاصله می افتد باید بنشینی و زار زار گریه کنی...به خاطر همه ی روزهایی که هفت ساعت با عشق یکریز درس می دهی تا جوان وطنت به جای رفتن در کوئیست فلسفه بخواند...

به خاطر همه ی روزهایی که دوستان و دانشجویانت را به موزه ملی می بری تا قیافه وطنت را بگیری...و بخاطر همه کوششهایی که می کنی و به انگیزه های دیگر متهم می شوی...

شاید ماندن روا نباشد...

این روزها تار می بینم و چه خوب می بینم...

اما نیک می دانم میان وطن و هر چه فاصله باشد میان وطن و عشق برایم هیچگاه فاصله نخواهد افتاد...

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

  جان من فدای خاک  پاک میهنم

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :