lotus-flower1دیشب در صد سالگی مشروطه، به میدان بهارستان رفتم و تا نیمه شب دور میدان چرخیدم و گریستم...گریستم  به خاطر وطنم که به انتظار تحقق شعارهای صد سال پیش نشسته است...دیشب دیوانه شده بودم ...شاید بیش از صد بار با خودم خواندم ...دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش...گریستم نه فقط به خاطر این مرز جغرافیایی که به خاطر آن معلم فرنگی...باسکرویل که شیفته ی وطنم شد و جان بر سر مشروطه ی ایرانی گذاشت ..

گریستم به خاطر ثقه الاسلام و میرزا ملکم خان که هر دوشان آزادی را به امر به معروف و نهی از منکر  ترجمه می کردند...یاد دوست دانشورم دکتر دهقانی به خیر ... از زمانی که برای تدریس ادبیات به دانشگاه پکن رفته است جای خالیش را حس می کنم...با هم رفته بودیم تبریز سخنرانی کنیم... پیش از سمینار به مقبره الشعرا رفتیم از پله بالا می رفتیم  که یکی از پله ها را نشانش دادم...قبر ثقه الاسلام بود...چنان گریست که سخنرانیش هم به بغض برگزار شد...

دیشب گریستم به خاطر همه ی چیزهایی که دوستان روشنفکرم آنها را توهم ناسیونالیسم می دانند...گریستم به خاطر زنان و دختران وطنم که وظیفه شان در مشروطه زاییدن شیران نر تعیین شده بود شايد امروز هم...

گریستم به خاطر دربار بي كفايت قاجار و مليجك...گريستم به خاطر سرو عباس ميرزا و دو برج عمارت بادگير كه نيم مردم مي گفتند مشروطه بازي را كنار بگذاريد اگر دو جغد همزمان بر اين دو برج بنشيند و هو هو كند حكومت ايران عوض مي شود...

گريستم به خاطر ملك المتكلمين و آوازي كه هنگام اعدامش خواند...ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما!!

گريستم به خاطر ستارخان ...يادش به خير دوران دانشجوييم در تبريز كنار خانه اش خانه ام بود...گريستم به خاطز عارف قزويني ...يوسف مشروطه ز چه بر كشيديم...آه كه چون گرگ ، خود او را دريديم....lotus-flower2

ديشب گريستم حتي به خاطره ي كوروش كه دستور داده بود نماد مرد هخامنشي گل لوتوس باشد...گل نيلوفر كه در مرداب مي رويد...تا هر ايراني بداند در سختي ها بايد زيباترين ها را بيافريند...

دوباره مي سازمت وطن

اگر چه با خشت جان خويش

ستون به هر خيمه مي زنم

اگر چه با استخوان خويش

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :