حرف گو و حرف نوش و حرفها

هر سه جان گردند اندر انتها

امروز در حضور دکتر عزت الله فولادوند و دکتر معصومی همدانی و... سخنرانی کردم...مدتها بود که حس درس جواب دادن را تجربه نکرده بودم! و امروز حلاوتش را دوباره چشيدم...

يکشنبه در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران کلاس تفسير نی نامه را شروع می کنم(ساعت ۴) و اميدوارم در اين سری از کلاسهايم وقت مخاطبانم را بيهوده نگيرم...

هميشه با خودم فکر می کنم که ما اگر ميدانی يافتيم تا چه حد می توانيم ضمير و ذهن مخاطب را پر کنيم؟ حتی اگر سخنانی مفيد در انبان داشته باشيم...به تعبيری ما تا کجا می توانيم عاطفه و اراده و باور مخاطبمان را -ولو در جهتی صواب- متاثر کنيم ...گاهی وقتها به شدت باور می کنم که حتی در گفتن آنچه می پنداريم بهترين است نيز بايد درنگ کرد... چه عميق می گفت مادر ترزا که:

خدايا چنانم کن که ذهن آدميان را زباله دان سخنانم فرض نکنم...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :