بر سر آتش تو سوختم و دود  نکرد
آب بر آتش تو ريختم و سود  نکرد

آزمودم دل خود را به هزاران شيوه
هيچ چيزش بجز از وصل تو خشنود نکرد

آنچه از عشق کشيد اين دل من ٬که نکشيد
وانچه در آتش کرد اين دل من ٬عود نکرد

گفتم : ”اين بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟“
گفت دلبر که: ”بلی کرد ! ولی زود نکرد! “

گر چه آن لعل لبت عيسی رنجورانست
دل رنـجـور مـــرا چارهء بهـــبـــود نکرد

جانم از غمزهء تير افکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خود نکرد

نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان٬ جز جگر بنده نمــکـسـود نکرد

هين خمش باش ! که گنجيست غم يار ولی
وصف آن گنج جز اين روی زراندود نکرد

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :