در فراقت چرا بياموزم؟

در وصالت چرا بياموزم؟

امروز در خلوتم به اين فکر می کردم که چه چيز ما را آدمی تر می کند؟ و به طور خاص در خودم غوطه می خوردم تا ببينم کجا احساس انسانی بيشتری نسبت به خود دارم...

فکر می کنم انسان به واسطه ی ضعفهايش انسان می شود نه به واسطه ی فرادستی هايش... آدمهای زيادی می شناسم که جايگاه اجتماعی شان مانع از ابراز ضعف هايشان ميشود.هميشه با خودم فکر می کنم مگر می شود کسی در ميان جمع،بغضی نترکانده باشد و به عمق احوال انسانی رسيده باشد؟...مگر می شود کسی در خصوصی ترين حريمهايش لگام سخن عاطفی را رها نکرده باشد و به معنایی انسانی رسيده باشد؟...مگر می شود کسی در بازی ناز و نياز با معشوقش وارد نشده باشد و بعد لاف آدم شناسی بزند؟...راستی ممکن است کسی تا کنون دوره ای افسردگی را طی نکرده باشد و بفهمد انسان چيست؟

امروز فکر می کردم قوام و دوام انسان به همين ضعفها و فرو دستی هاست...انسانهای منزه بيش از آنکه بيواسطه به کار انسانهای گوشت و خوندار بيايند پشتوانه ی کتاب ها و مکاتب و ايدئولوژی هايند...

هفته ی ديگر به پاکستان می روم...

مصطفی را هجر چون بفراختی

خويش را از کوه می انداختی!!!

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :