از پنجره ی دلش چو او را نگری

آن لحظه خدا نيز خداتر باشد!!

مدتهاست که به دلايل انفسی نتوانسته ام چيزی در اين وبلاگ بنويسم...اميدوارم احوالم از اين پس مرا در نوشتن منظم و سريعتر ياری دهد... به هر حال از عزيزانم که با انتظارشان به من لطف می کنند  خيلی ممنونم.

پس فردا روز مادر است.هميشه با خودم فکر می کنم که نامشروط ترين عشق انسانی،عشق واقعا بی دريغ و يک طرفه ايست که مادرمان به ما می ورزد.او هميشه هست تا اينکه مرگ ما را جدا بکند و اين هميشه بودن او، شايد شور عاطفه ورزی او را برايمان عادی و طبيعی و يکنواخت جلوه دهد.ما آدميان موجودات غريبی هستيم و گهگاه توجه و عشق ورزی يکطرفه را بر نمی تابيم اما وقتی که مرگ ما را از هم جدا می کند هجوم خاطره ی سالها توجه، يکباره منقلبمان می کند...

هر سال روز مادر ...نه...! شايد هر روز به هر بهانه به ياد زنانی می افتم که گرچه پاره ای از آنها هيچ گاه ازدواج نکرده اند تا لذت مادری را بچشند اما مفهوم مادری و مهر از يمن وجود آنهاست که پابرجاست...

مگر می شود از مادر بنويسم و مادر ترزا تمام ضميرم را پر نکرده باشد...در دوران مدرسه ی راهنمايی خبری شنيدم که مادر ترزا از تمام کسانی که باردار فرزندی ناخواسته اند تقاضا کرده بود تا به جای سقط ،فرزندشان را برای او بفرستند...امروز که به اتفاق پس از  آن تقاضا می نگرم و سيل کودکان ارسالی به مادر را می شمارم تمام وجودم می لرزد...او ميگفت ترجيح می دهم در مهربانی اشتباه کنم تا با نامهربانی دقت و جديت داشته باشم...او به مردم ياد داد فقط کودکان زيبا را به فرزندی نپذيرند...او وجدان روزگار ما بود...

مگر می شود روز مادر بيايد و پروانه وثوق در خاطرم نباشد...اگر در وطنمان با اينهمه نامرادی و بی برنامگی ،کودکان سرطانی شبها آرام و بدون درد می خوابند به خاطر آنست که سالهاست پروانه وثوق روزگار ما را آفتابی کرده است...

مگر می شود روز مادر بيايد و ياد بهادر زاده ی کهريزک نيفتم ...او که برای مادران و پدرانمان و عزيزان معلول و بيمارمان سالهاست مادری می کند... بی دريغ و بی توقع...

مگر می شود از مادر بنويسم و از مادری که همين هفته قبل در همين تهران قرن بيست ويک، دو کودک ايدزی را که روی دستم مانده بودند را به فرزند خواندگی قبول کرد ننويسم ...

خيال يار به حمام اشک من آمد...

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :