اين رخ رنگ رنگ من؛ هر نفسی چه می شود !

بی هوسی مکن ؛ ببين کز هوسی چه می شود!

 

دزد دلم به هر شبی، در هوس شکر لبی

بر سر کوی شبروان از عسسی چه می شود!

 

هيچ دلی نشان دهد؟ هيچ کسی گمان برد ؟

کين دل من در آتش عشق کسی چه می شود؟!

 

آن شکر چو برف، او آن عسل شگرف او

از سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود

 

عشق! تو صاف و ساده ای ،بحر صفا گشاده ای

چونکه در آن همی فتد خار و خسی چه می شود؟

 

از تبريز ! شمس دين دست دراز می کند

سوی دل و دل من از دسترسی چه می شود...!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :