در چار چار عشقم و بيچاره ی توام

يک دو سه چهار اگر غلطم من شماره کن

سرخ است اشتعال درون، سبز می زند

مانند هندوانه سرم را دوپاره کن!!!

خبر کوتاه و جانکاهی تمام خلوت اين روزهايم را پر کرده است...چند روز قبل سازمان بهداشت جهانی اعلام کرد که صد و هفتاد هزار کودک در اتيوپی به علت خشکسالی شديدی که امسال رخ داده است در شرف مرگند...و از تمام دولتها و انجمنهای خيريه و تشکلهای مردمی درخواست کرد که آژير خطر را برای نجات اين کودکان به صدا در آورند و گرنه تا يکماه ديگر يکی از فجايع دردناک بشری را شاهد خواهيم بود...

با شنيدن اين خبر بی درنگ به ياد مادر ترزا گريستم...سالها قبل زمانی که من کودکی دبستانی بودم  هنگامی که پس از مراسم صبحگاهی به همراه ساير بچه ها در صفوف منظم به سمت کلاسهايمان می رفتيم،يک صندوق مقوايی بر بالای پله های حياط مدرسه وجود داشت که روی آن نوشته شده بود...کمک به قحطی زدگان اتيوپی...آن دوران قيمت يک ساندويچ کامل سالاد الويه ۱۰تومان بود و يک ساندويچ نصفه را هم می شد ۵ تومان از بوفه ی مدرسه خريد...هر روز صبح من با خودم کلنجار می رفتم که در آن صندوق پولی بيندازم و زنگ تفريح ساندويچ نصفه بخورم يا اينکه نه...مردم و بچه ها هم اين شائبه را در ضميرم نشانده بودند که اين پولها به دست آن کودکان نميرسد...بزرگتر که می شدم حساسيتم به اين موارد کمتر می شد...فهمی عرفی به من اين توجيه را القا می کرد که زندگی همين نامرادی هاست و هستی سرشتی تلخ دارد...

امروز وقتی تاريخ آن روزها را می خوانم در می يابم که در همان ايامی که من از پله های حياط مدرسه بالا می رفتم و آن صندوق و آن ترديد جانم را می خراشيد...مادر ترزا در اتيوپی، کودکان را تيمار می کرد...مادر حتی يکبار در زندان هايلاسلاسی پادشاه وقت اتيوپی دربند شد چرا که او فکر می کرد که مادر برای تبليغ مسيحيت به اتيوپی آمده است...به گواهی تاريخ بزرگترين مهار کننده ی خشکساليهای آن دوران در اتيوپی مادر ترزا بوده است...رونالد ريگان در خاطراتش ماجرای حضور نيمه شب مادر ترزا در کاخ سفيد و بيدار کردنش توسط مادر را نقل می کند...مادر در نيمه شبی مستقيم از اتيوپی به آمريکا می رود و ريگان را از خواب بيدار ميکند و از او می خواهد که تا صبح نشده،دارو و غذا به اتيوپی بفرستد و خود با همان هواپيما به اتيوپی باز می گردد...

آه مادر چقدر جايت در اتيوپی خاليست....

تمام آرزوهای منی کاش

يکی از آرزوهای تو باشم...!

 

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :