فردای وصل را به دلم وعده داده ای

امروزها که بی تو به فردا نميشود!!

اين روزها بيشتر وقتم را به ساماندهی جسمی و روانی مبتلايان به ايدز در تهران اختصاص داده ام .مبتلايان به ايدز قشر مظلوم و ناديده انگاشته ای هستند که زير لايه ای از بدفهمی های عوامانه، مردن تدريجی را تجربه می کنند...وقتی که خيلی با مرگ عجين شوی و وقتی که فراز و فرود روزگارت را افراد رو به مرگی همچون کودکان سرطانی،مبتلايان به ايدزوکارتون خوابهای بيمار و افسرده بسازند،آن موقع است که سرشت سوگناک زندگی برايت پررنگ و آشکارتر می شود...

احساس می کنم که بازی زندگی را بيش از آنکه شايد، جدی گرفته ام.دوران نوجوانی من با آرزوهای دراز و آرمانهای فراخی طی شد که هر چه بعدها با آدمهای گوشت و خوندار رنجور بيشتر مانوس شدم آن آرزوها و آرمانها در ضميرم کم رونق تر شد...شايد هيبت زندگی در ضميرم هر سال بيشتر از قبل شکسته شده باشد... از اين رو فکر می کنم فرداها که بيايند امروزهايم را به شوخی می گيرند و رها شدگی مرا بيشتر می کنند...

امروز زندگی کم کم برای من در حکم يک بازی می شود...يک بازی قاعده مند که ارزش قاعده ها حداکثر به اندازه خود بازی است...کم کم ياد می گيرم که چگونه صفت بازی را با همه ی اطوار و شئون زندگيم ترکيب کنم...به سراغ فلسفه و کلام که می روم البته فقط روشهای عقلانی بازی کردن را می آموزم...سخن اسقف کليسای کانتربری بعد از سونامی هرگز از خاطرم نمی رود...خداوند کجا بود وقتی که سونامی رخ می داد؟ او می خواست بگويد که فاهمه ی ما  توان هضم فجايع را نداردو کميت علم کلام در تبيين مسئله شر می لنگد!!

کم کم ياد می گيرم که زندگی را زياد جدی نگيرم و بيش از اعتبارش برايش هزينه نکنم...

يادش به خير معصومه! او ۱۶  سال داشت و بزرگسال ترين دوست سرطانيم بود...روزهای آخر حياتش با يکی از سخنرانيهای من در دانشگاه تهران مقارن شده بود...من سخت مشغول مطالعه برای ارائه ی يک سخنرانی مخاطب پسند بودم...و کمتر بيمارستان می رفتم...فردای سخنرانی از من خواست که خلاصه ای از موضوع را برايش بگويم ...من با زبان ساده برای او شرح مختصری از سخنرانيم دادم...او که چندان چيزی دستگيرش نشده بود با تعجب به من گفت:اين حرفها ارزش داشت که چند شب برايم داستان تعريف نکنی؟...من به او خنديدم و از دلش در آوردم..اما در سرم  اين می گذشت که فايده آن سخنرانی شايد از قصه گفتن با ارزش تر بود و از اين جور حرفها...اما امروز فکر می کنم که داستان از قرار ديگری ست...

روزگار ما پرست از کسانی که خودخواهيشان را با معادلات چند مجهولی حل می کنند...تازه اگر حل کنند!...به خيال من آدمهای بزرگ خود خواهيشان را با معادله ای يک مجهولی حل می کنند...مادر ترزا هيچ وقت خود و ديگرانش در معادلات چند مجهولی قرار نداد...اگر می خواهی به ديگران عشق بورزی بياموز که آنها را ساده و غريزی ببينی(مادر ترزا)

از دست تو با اينهمه سرگردانی

تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟!! 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :