بر آسمان که ديدمت ای آفتاب حسن

چندان گريستم که به دريا ببينمت

کسانی که صبح خيلی زود از خيابان ظفر گذر می کنند،شايد خانم مسنی را ديده باشند که با فولکس قورباغه ايش به سمت بيمارستان علی اصغر ميرود...زنی ساده پوش و زلال که برای من مسمای هميشگی عشق ورزی بی دريغ محسوب ميشود...

پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بيماريهای خون کودکان در ايران است و بيش از نيم قرن  عاشقانه مرهم کودکان سرطانيست...

استاد هيچگاه ازدواج نکرده است ...شايد او هم همچون مادر ترزا و کيرگگور زمانی بر سر دو راهه ی زندگی و عشق ايستاده و عشق را برگزيده باشد...

سالها قبل زمانی که شنيدم استاد تا کنون حتی يک ريال کارانه بيمارستانی دريافت نمی کند ساعتها بغض در گلويم نشسته بود... تمام درآمد يک پزشک ار کارانه ی بيمارستانيش تامين می شود و او ازين گذشته است تا فشاری بر کودکان و خانواده هايشان نيايد...

زمانی به پروفسور وثوق گفتم ... ديدارتان حسرت ناديدن مادر ترزا را برايم بی رنگ ميکند... نمی دانم که شما را مادر ترزای ايران بنامم یا مادر ترزا را پروانه وثوق هند؟...

استاداکنون دهه ی هفتم زندگيش را می گذراند و من چقدر دلم می خواهد که دختران و پسران وطنم تا  او زمين و زمانمان را معطر می کند،از پروفسور بياموزند و او را بشناسند...

زندگی عشقی پر مخاطره است...گاه بايد قمارش کرد....(مادر ترزا)

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :