سجاده نشين باوقاری بودم

بازيچه ی کودکان کويم کردی!!!

عصر ديروز به مناسبتی برای گروهی از دوستانم سخن می گفتم و با آنها گفتگوی فلسفی می کردم .در ميانه ی بحث  به طرز عجيب و بی مقدمه ای احساس کردم که گويی گذشته ام در آن گير و دار به خاطرم هجوم آورده است...

من هجده ساله بودم که در رشته ی پزشکی در دانشگاه پذيرفته شدم.زمينه های علوم انسانی در من چنان بود که همان ماههای اول دانشجويی با يکی از دوستان نويافته ام که خيلی از من بزرگتر بود، قرار گذاشتم که من به او عربی و انگليسی بياموزم و او هم مرا در علوم پايه پزشکی کمک کند.. کم کم دوستان ديگری هم به جمع ما پيوستند و کار به آنجا رسيد که هسته ی فلسفی دانشگاه از من خواست که منطق تدريس کنم...اين ،برايم اتفاق خيلی ميمونی بود.من کوچکترين عضو کلاسی بودم که در آن تدريس می کردم...احساس خوشايندی به من دست داده بود و از مقبوليتی که به دست آورده بودم سرخوش بودم...احساس بزرگ منشی و فاصله گرفتن از دنيای کودکی...

اما ديروز در جلسه با خودم فکر می کردم که چقدر زمان برای من در اين سالها معکوس رفته است و چقدر امروز احساس کودکی می کنم...هنوز فکر می کنم که همان کودک آرامی هستم که از ترس شکستن عينکش با احتياط فوتبال بازی ميکند..همان کودکی که در پاگرد پله خانه فرشی انداخته و بعد از ظهر وقتی همه خوابيده اند کتاب داستان می خواند و حواسش است تا کتابش را آرام ورق بزند تا اهل خانه از خواب نپرند...کودکی با چشمهای درشت و صورتی استخوانی که دنيايش را به لبخندی می توان خريد...!

مدتهاست احساس تنهايی غريبی دارم...احساس رها شدگی...فکر می کنم اين يکی از عوارض دوران بزرگسالی باشد...دورانی که در آن عشق و ايمان و وفاداری و لبخند محاسبه می شود...اين شايد اقتضای طبعی بزرگسالی باشد...نمی دانم ...اما من از اينکه همچون سالهای اول دانشجويی بخواهم آنرا بار ديگر تجربه کنم گريزانم...تصور اينکه مثل آدم بزرگها فکر کنم،تصميم بگيرم و قضاوت کنم برايم وحشتناک است...شايد علت گريز من از تشکيل خانواده همين ترس از ورود به اين جهان باشد...

من سالهاست که همسخن کودکانم...کودکان بيمار...با خنده هايشان خنديده ام و با اشکهايشان گريسته ام...اشکهايی که گاه به عللی ساده بر صورتشان نشسته است مثل گريه ای که همين چند دقيقه قبل مرجان ميکرد، به خاطر موزی  که عباس بدون اجازه اش خورده بود...و با مرگشان افسرده شده ام...بچه ها بارها کلافه ام کرده اند ...بارها به التماسم برای تزريق داروهايشان توجه نکرده اند و بارها به خاطر درد آمپولها يا مغز استخوان با من قهر کرده اند...اما هرگز دنيايشان را با بزرگسالان عوض نمی کنم.شايد روابطم با دوستانی که کودکيشان را حفظ کرده اند بسيار پايدارتر از کسانی بوده است که باد بزرگسالی تمام کودکيشان را تکانده است...

گرچه هستی سراسر خزانست

تا تو هستی سراسر بهارم!

 

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :