ترا چشيدم و شيرينتر از وفا بودی

تو ای عزيز که بودی مگر خدا بودی

اين روزها به اقتضای تعطيلات نوروز فراغتی يافته ام تا کسانی را که مدتها نديده ام را ملاقات کنم.من هميشه از برقراری روابط عميق عاطفی گريزان بوده امو ترجيح داده ام تا احساساتم را در ميدانی غير از روابط دو نفره ی انسانی هزينه کنم...شايد هم از بحران صميميت می ترسم...از اين رو فکر ميکنم هميشه بيش از آنکه آماده ی پيوستن باشم،مهيای گسستنم...در اين چند روز وقتی دوستانم مرا به حريمشان راه می دهندو روابط انسانيشان را برايم بازگو می کننداحساس می کنم که چقدر ما آدميان - مخصوصا ما ايرانيان به اقتضای ادوار مختلفی که در تنظيم روابط زن و مرد بر ما رفته است - محتاج تعريف و تصريح مفهوم وفاداری هستيم.گاه يکديگر را می آزاريم چرا که طرف مقابلمان آنگونه سامان نگرفته است که ما می خواهيم و توان ابراز عشقی منحصر و خاص به ما را ندارد...ما همواره به قول سارتر در پی نگاهی هستيم که اگر بر همه عالم هم عاشق باشد ما را عاشقتر دوست بدارد...مدرنيزه شدن روابط انسانی در ايران همچون ساير ساحات مدرنيته ناموزون و معوج صورت گرفته است...از اين رو اين روابط وقتی تا ژرفا پی گرفته شود گاه چنان مخدوش می نمايد که فاجعه ی تلخی را در آينده نهيب می زند...گاهی وقتها پسرانی را می بينم که سکس و ارتباط جنسی برايشان از خوردن نيز سهلتر و آسانتر است ... ما قبل از خوردن ،غذايمان را حس می کنیم،می بوييم و بعد از ارتباط سوبژکتيو به درون جانمان می فرستيم...اما اينان در سکس پروای همين مقدار را ندارند و صد البته که غذای نجويده هضم نخواهد شد و هزار و يک مرض گوارشی و داخلی را موجب می شود...!!!        از آن طرف دخترانی می بينم که گويا می خواهند با فارغ شدن از مفهوم جنسيت ،حق پامال شده ی تاريخی خود را بستانند!!! اينان از ياد می برند که زن و مرد به دلايل مختلف ،رويکرد متفاوتی به هم دارند و مدرن بودن اين نيست که کپی کمرنگی از مردان شوند...هر کس مرا بشناسد می داند که هرگز در پی اين نيستم تا با تقليلهای تاريخی و فيزيولوژيک وظايفی محتوم را به دوش مرد و زن بگذارم اما از آن طرف غريزی زيستن را هم نمی پسندم...شرافت انسانی آتجاست که بتواند در پوسته ی طرف مقابلش رود و گاه از چشمان او دنيا را ببيند...بر اين باورم که آنجا که فکر ميکنيم وفاداريم ،اما رفتارمان برای ديگران وفادارانه نمی نمايد بدين خاطر است که چنين توانی را در خود ورز نداده ايم...مولانا می گفت عشق شريک بر نمی دارد:...شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت! و شاملو از بيگل ترجمه ای آزاد کرده بود: عشق ما نيازمند رهاييست نه تصاحب!! جمع اين دو سخن و شناخت منطق موقعيت اجرای آن شرط پايه ريزی روابط عاطفی انسانيست...همه ی اينها را از آنسو مهم ميدانم که اين سخن گابريل مارسل فيلسوف فرانسوی بر جانم نشسته است: آنکس که تمرين وفاداری به موجودی انسانی می کند،در حقيقت به هستی اذعان می کند...وفاداری تمرين انسانيت است و طيفی وسيع را در بر ميگيرد...از پاسخ دادن به پيغام و ای ميل و sms رسيده از يک دوست...تا پاسداشت تن و جان وحريم و خلوت برای کسی که متمايز دوستش داريم....

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت...!! 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :