اي نوبهار خندان کز لامکان رسيدی

چيزی به يار مانی! از يار ما چه ديدی ؟

خندان و تازه رويي، سرسبز و مشک بويی

همرنگ يار مايی يا رنگ از او خريدی ؟!

ای گل چرا نخندی کز هجر باز رستی

ای ابر چون نگريی کز يار خود بريدی

ای گل چمن بيارا، ميخند آشکارا 

زيرا سه ماه پنهان در خار ميخليدی

ای باغ خوش بپرور اين نو رسيدگان را 

کاحوال آمدنشان از رعد ميشنيدی

ای باد شاخه ها را در رقص اندر آور

بر ياد آنکه روزی بر وصل مي وزيدی...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :