بعضی وقتها فکر می کنم که هيچ رشته عميقی نمی تواند مرا به اين جهان وابسته کند.دوستی ها و ارتباطات انسانی بر خلاف آنچه در ظاهر می نمايد به نظرم مستعجل است و جهان، اقتضای عميق کردن آنها را ندارد.اين شايد يکی از وجوه سوگناک زندگی ما باشد.من هر گاه در دانشگاه اگزيستانسياليسم تدريس می کنم،مشارکت مارسل را از تنهايی سارتر همدلانه تر بيان می کنم اما وقتی به خلوت خودم می روم داستان از قرار ديگری ست.در تاملات تنهايی هميشه اين سخن راجرز در ضميرم می گردد که حتی آنکس که برايت فداکاری می کند در حقيقت برای خودش می کند نه برای تو...

شايد تنها چيزی که مرا عميقا به هستی پيوند داده است ،مادر ترزا باشد.فارغ از بازيهای سياسی چقدر من ژاک شيراک را دوست دارم...و چقدر اين سخن او بعد از اينکه مادر به جان جهان پيوست به دلم نشسته است:

از امروز تا پايان جهان ،دنيا محبت کمتر،نور کمتر و عشق کمتری دريافت خواهد کرد...

شايد جهان ديگر پيرزن ۷۲ ساله ای را به خود نبيند که در خط مقدم جبهه ی لبنان و اسرائيل ميان باران گلوله به دنبال نجات کودکان باشد...شايد چشمان روزگار کسی را نبيند که با وجود ثروت کلانی که از کمکهای مردم به او رسيده است و از ثروت فعلی بيل گيتس بيشتر بر آورد ميشود،هنگام مرگ داراييش همان لباس يک دلاری بر تنش باشد که آنهم يک جذامی برايش دوخته باشد..شايدجهان ما ديگر توان خلق يیرزن ۸۰ ساله ای همچون او را نداشته باشد که  از زير تختهای بيمارستان سانفرانسيسکو فرار کند چرا که نمی خواهد از پول خيريه مردم برای سلامت شخصی اش استفاده کند...

فکر می کنم مهمترين خصيصه ی مادر اين بود که به خود خود واقعيت پرداخت...به خود خود آدميانی که کمک به آنها برايش ممکن بود.شايد بيش از صد بار سخنرانی مادر هنگام دريافت جايزه نوبل را ديده باشم.هرگز اين جمله ی او هنگام دريافت جايزه از خاطرم نمی رود: جايزه را برای کسانی می پذيرم که خواسته نميشوند، دوست داشته نمی شوندو به آنها اهميت داده نميشود...او هايدگر وکانت نخوانده بود.از آرای نيچه و کامو چيزی نمی دانست...هرگز حتی از راديو استفاده نکرد...می گفت راديو بگيرم که از واقعيت با خبر شوم؟ مگر واقعه ای مهمتر از درد و رنج جذاميان و ايدزيها و افراد رو به مرگ و کودکان معلول و بيمار و سرطانی هم وجود دارد؟ سواد مادر در حد معلمی تاريخ و جغرافی ابتدايی بود..همان درسی که سالها به کودکان صومعه لورتو آموخت...مادر نمی دانست پارادوکس چيست...او نميدانست عرفان چند مرحله دارد...اما  وجدان و عشق  نابی بود که سامان هستی به قرن بيستم بخشيده بود...

بعد از او انگار دنيا چيزی کم دارد. انگار جانيان جری تر شده اند...انگار مهربانی کردن دشوارتر شده است...ديگر کسی بخاطر کودکان اتيوپی ،نيمه شب رئيس جمهور آمريکا را از خواب بيدار نمی کند...ديگر کسی به خاطر کودکان عراقی به صدام حسين نامه نمی نويسد...ديگر کسی از آژانسهای هوايی نمی خواهد که غذاهای نخورده ی مسافران را به بنگلادش بفرستند..ديگر هيچ سناتوری به عشق مادر کف خانه های افراد رو به مرگ را نمی سابد...آه مادر چقدر جايت در بم و سونامی خالی بود...

 بيشتر مردم خودخواه و خودپرستند،تو اما آنها را ببخش

اگر صميمی و مهربان باشی،تو را به انگيزه های ديگر متهم می کنند،تو اما صميمی و مهربان بمان!

اگر شريف و صادق باشی فريبت می دهند،تو اما شريف و صادق بمان.

آنچه سالها ساخته ای را يکشبه ويران می کنند،تو اما بيافرين و بساز.

هر چه امروز خوبی کنی،فردا فراموش می کنند،تو اما خوبی کن خوبی کن!

اگر بهترين پاره های جانت را به جهان ببخشی،هرگز کافی نيفتد،تو اما بهترين پاره های جانت را ببخش...

                                      (مادر ترزا)

کلکته...۲۰ فوريه

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :