يک شب به مهربانی عشق از درم درآ

 کای نازنين!  برهنه سراپا  ببينمت

امروز روز والنتين است و من به ياد دختران و پسران عاشقی افتاده ام که به به علت سونامی جان باختند...به ياد پيرمردخدمتکار جذامخانه ی تبريز افتاده ام که عمريست بی مزد و منت عاشقانه خدمت می کند و هنوز نمی خواهد کسی او را بشناسد..به ياد پدر بزرگی افتا ده ام که وقتی مادر بزرگ به سفره می رود مثل کفتری که جوجه هايش را زده اند آنقدر وسط اتاق راه می رود تا مادر بزرگ برگردد...او عشق را چنان آموخته است که جاودانگی را برايش معنا کند نه چون ما که با يک smsعاشق می شويم و باsms ديگری بيزار...به ياد دوستان کوچک سرطانيم افتاده ام که عشق بدون شرط را در حضور آنان تجربه کرده ام...به ياد مادر ترزا افتاده ام که اگر عشق برايم مسمايی يافته است از اوست...

خدايا چنانم کن که دوست بدارم بيش از آنکه بخواهم دوستم بدارند...    (مادر ترزا)

  

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :