آمده ای که راز من بر همگان عيان کنی

آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خيال مست تو آمد و جام بر کفش

گفتم: می نمیخورم گفت:بخور! زيان کنی!

گفتم: ترسم ار خورم  شرم بپرد از سرم

دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

ديد که ناز ميکنم  گفت:بخور عجب کسی!

جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی ؟!

با همه ای پلاس وکم با چو منی پلاس هم؟

خاصبک نهان منم  راز ز من نهان کنی؟

بهتر از اين کرم بود ؟ جرم تو را گنه تو را

ياد دهم که پيش من بر چه نمط فغان کنی!...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :