دام دگر نهاده ام  تا که مگر بگـیرمش

آنکه بجست از کفم  بار دگر بگـیرمش

آنکه به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش

گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگـیرمش

راه برم به سوی او  شب به چراغ کوی او

چون برسم به کوی او  حلقهء در بگـیرمش

درد دلم بتر شده   چهرهء من چو زر شده

تا ز رخم چو زر برد  بر سر زر بگـیرمش

گر که کمر شدم چه شد؟ هر چه بتر شدم چه شد؟

زیر و زبر شدم چه شد؟  زیر وزبر بگـیرمش!

تا به سحر بپایمش  همچو شکر بخایمش

بند قبا گشایمش   بند کمر بگـیرمش!!

خواب شدست نرگسش  زود در آیم از پسش

کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :