سيمرغ کوه قاف رسيدن گرفت باز

مرغ دلم ز سينه پريدن گرفت باز

خاتون روح خانه نشين از سرای تن

چادر کشان ز عشق دويدن گرفت باز

تبريز را کرامت شمس الحق هست واو

گوش مرا به خويش کشيدن گرفت باز

 

اين بار از شهر محبوبم ،سرای دلستان مولانا ،تبريز می نويسم. من ترک نيستم اما حلقه ی علقه ی من به تبريز ناگسستنی ست.در دانشگاه تبريز درس خوانده ام و درس داده ام و اکنون پس از چند ماه دوباره برای سخنرانی دو روزی ست در تبريزم.

 

سارتر ديگری را جهنم می داند حتی اگر معشوق آدمی باشد.هايدگر حضور ديگری را مانع تحقق دازاين می شمرد.ياسپرس ديگری را مخرب اتمسفر وجودی می بيند.

مولانا هم حوصله ديگری را ندارد:

هوسی ست در سر من که سر بشر ندارم

من از اين هوس چنانم که ز خود خبر ندارم

گر چه او استثنايی قايل است:

گر به تنهايی تو ناهيدی شوی

زير ظل يار خورشيدی شوی

امروز پس از ۱۲۲ سال اين بيت مولانا در تبريز محقق شده بود!! منجمين از سراسر عالم به تبريز آمده بودند تا  زهره را ببينندکه چگونه در خورشيد می رود!

 

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :