با ناز جان ربوده و در جان نشسته ای
گويم خوشابه جان که تو درآن نشسته ای

گویم به زلف تو که پریشم چو باد کرد
ای خانه روی دوش پریشان نشسته ای

گویم که آمدی بنشستی در این خیال
اما غزال من چه گریزان نشسته ای

دیروز عزادار گل آقا بودم . دوران دبیرستان، او معلم نوشتن من بود و با اینکه شرکت در کلاسش اختیاری بود من یک جلسه هم غیبت نداشتم.گر چه با رویکردهای اجتماعی و سیاسی اش همدل نبودم اما از او بسیار آموختم.روانش تداوم روان این جهانی اش باد.

ارزش آدمی به این است که چقدر توان داشته باشد در پوست دیگران رود واز منظر آنان جهان را ببیند.اینکه به واکنشهای دیگران در قبال رفتارش ارج گذارد و بفهمد که با روان و احساس و اندیشه دیگران چه می کند. از یکی از استادان با سواد که وسواس در چاپ آثارش داشت ،علت کم کاری اش را پرسیدم.گفت می ترسم دیگران را زباله دان اندیشه هایم کنم.
فردا نمایشگاه کتاب شروع می شود . خدا نکند دوباره عده ای ما را زباله دانی تلقی کرده باشند!

تو که توالی شگرف جزیی ترین حرکتها را می دانی
تنها تو در خواهی یافت
یک مرد را
ساعتش را
باد را
و هیچ را
ریتسوس






  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :