پروانه وثوق

تصمیم نداشتم جز بازی با کلمات در این وبلاگ چیزی بنویسم اما دریغم آمد آنچه در روز پرکشیدن استادم دکتر پروانه وثوق، نوشته ام را به رسم دیرین در اینجا نیاورم...امروز چهل روز از در گذشت استاد می گذرد...سخت بر خود می بالم که معرفی اینترنتی استاد قریب به ده سال پیش از همین وبلاگ آغاز شد گرچه من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم...:

وارد بخش که می شدی سمت چپ دفتر کارش بود.آنقدر بی تکلف برخورد می کرد که فکر می کردی اشتباه گرفته ای.کم نبودند کسانی که به خاطر جایگاه فاخر علمی اش، انتظار داشتند با شخصی عبوس و دیریاب مواجه شوند اما در دیدار اول بهت زده می شدند. بسیار ساده و زلال بود.هرگز از بالا نگاه نمی کرد.یکی از دانشجویان تعریف می کرد که وقتی قرار بود برای سمیناری به بارسلون برود از او و سایر دانشجوهایی که تا کنون پایشان را بیرون از وطن نگذاشته بودند پرسیده بود هتل مناسب دربارسلون و نزدیک به محل سمینار کجاست؟ بچه ها هم دراینترنت گشته و جایی
را معرفی کرده بودند. ده سال پیش مطلبی در یکی از جراید راجع به استاد نوشتم و خوشحال به بیمارستان علی اصغر رفتم تا نشانش دهم – همان مطلب که بعدها در فضای مجازی چرخید –.نوشته بودم که استاد خیلی ناشناخته اید نمی دانیم شما را مادر ترزای ایران بدانیم یا مادر ترزا را پروانه وثوق هند؟
نوشته ام را خواند و سریع بحث را عوض کرد. از مبالغه و مقایسه خوشش نمی آمد.خودش بود با جثه ای کوچک و جهانی بزرگ.ساکنان قدیمی خیابان ظفر مخصوصا آنها که سحر خیز بودند شاید او را با فولکس قورباغه ای آبی آسمانی اش به خاطر بیاورند.از سال 1350 که به ایران آمد آن فولکس را خرید و تا سال 1383 - همان سالی که در شهرهای بزرگ به فولکس، برگه ی معاینه فنی ندادند- از همان استفاده می کرد.باورتان می شود؟ اولین پرفسور بیماریهای سرطان و خون کودکان سی و سه سال فولکس داشت. انگار این چیزهای دنیای ما برایش ترجمه نشده بود .عاشق گل و گیاه بود.هر روز با وسواس به باغچه ی منزل پدری می رسید.روزانه به تعداد زیادی گربه ی گرسنه در باغچه اش
غذا می داد.حواسش به پرندگان آسمان هم بود و غذای آنها را هم می گذاشت.اطرافیانش می گفتند باغچه اش مامن حیوانات گرسنه است.بسیار کم سخن می گفت چنان که گاه فکر می کردی به عمد می خواهد شناخته نشود.خانواده هایی که کودکان مبتلا به سرطانشان را برای درمان به خارج از کشور می بردند معنای این سخن را به نیکی در می یابند.خارجی ها حیرت زده از این پدر و مادرها می پرسیدند که با وجود دکتر وثوق شما به اینجا آمده اید؟
وجودش وقف کودکان مبتلا به سرطان بود.هرگز ازسر و کله زدن با کودکانِ کلافه و دردمندِ مبتلا به سرطان، خسته نشد.از خاطر نمی برم روزی دختر کوچولوی بیماری از او اسمش را پرسید.دکتر وثوق گفت من پپرم...به من بگو پپر.نزدیکانش هم او را به این اسم صدا می کردند.به خرید یا به سفرکه می رفت بارش پر از شکلات و غذاهای مورد علاقه کودکان بود.هشت سال در آمریکا- از 1342 تا 1350- تا پایان دوره فوق تخصصی خون و انکولوژی کودکان ماند و از نظر علمی در همانجا هم سرآمد شد.هرکاری کردند آنجا بماند،نماند و به وطن بازگشت. اقامت آمریکا را داشت ولی انگاربرایش مهمتر بود تا مقیم دلهای کودکان این آب و خاک باشد.زیر میزی که هیچ، اهل روی میزی
هم نبود.انگار ساخته شده بود تا بی دریغ و نامشروط عشق بورزد.تا آخرین ساعات شب قبل از پرکشیدنش، در مطب، مریض دید. هرگز ازدواج نکرد و طعم مادر شدن را نچشید اما اگر مادرانگی و عشق در جامعه ی پزشکی ما معنا و مسمایی
دارد به خاطر آنست که او و کسانی چون او زمانی در زمین ما
زیسته اند.سلوک او معیارملموسی برای اخلاق پزشکی در روزگار ماست. انگار به این جهان آمده بود تا "محک" بزند اخلاقمان را و ادعاهایمان را!...
 دکتر پروانه وثوق از پیله ی این روزگار بدر آمده بود. یادش جاودان.
شاگرد استاد...دکتر حمیدرضا نمازی

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :