در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

چند دهه قبل در تهران (همان زمان که تلفن رواج عام پيدا کرده بود)دختر و پسری تلفنی با هم آشنا شده و بی آنکه هم را ببينند به هم دل بسته بودند. چند ماه از آشناييشان می گذشت تا اينکه در پارک ملت تهران که آن زمان پارک شاهنشاهی خوانده می شد،وعده ديداری می گذارند. دختر ميگويد برای اينکه شناخته شود سر تا پا قرمز خواهد پوشيد...رنگ گل سرخ!
پسر سر قرار نمی آيد. دختر از او تلفن و آدرس درستی نداشته است.چون هميشه از تلفن عمومی زنگ می زده و ساکن خوابگاه بوده است.
...تهرانی هايی که صبحهای زود در پارک ملت ورزش می کنند.شايد پيرزنی سرخ پوش و منتظر را دیده باشند.او همان دختر سالهای دور بود.

او چند روز پیش با لباس سرخ در بیمارستان در گذشت...

وا فريادا ، ز عشق وا فريادا
کارم به يکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا
ورنه من و عشق هر چه بادا بادا!!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :