دل را که مانده در هوس ديدن رخت

با نقش چهره ی تو پری خانه اش کنم

جانم حباب بی پر و بال هوای توست

بايد به ناز شست تو ويرانه اش کنم

چه می کشيد اگر درمسيرتان هر روز از جلوی ساندويچ هايدا رد شويد و مردان و زنان گرسنه شما را با حسرت و تمنا نگاه کنند

چه می کشيد اگر کودکی بيمارو مبتلا به ايدز مريض شما باشد که دردش ثمره ی درد رخوتناک پايان پدر معتادش باشد

چه می کشيد اگر همان کودک به شما بگويد می ترسد پدرش از زندان آزاد شود و تنه تلويزيون ۱۴اينچ سياه و سفيدشان را ببرد و بفروشد

امروزم به غم گذشت...

...قربان تمکينت شوم می بين و سر بالا مکن !

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :