به کجا ميروی ای تازه تر از صبح بهاران     

  باش تا با تو بهار آيد و صبح آيد وباران

امروز آخرين روز سال است و من به ياد کودکان سرطانی افتاده ام .سال تحويل گذشته در بيمارستان کودکان بودم.رضا که در طول سال با من صميمی شده بود به سارکوم يووينگ مبتلا بود.از فرط تزريق مسکن دارو دردش را تسکين نمی داد.پرستار به منزلم زنگ زد که رضا در بخش فرياد می زند.شتابان به بيمارستان رفتم رضا از من خواست که دستم را روی پيشانی اش بگذارم. شايد به يک دقيقه نکشيد که او در گذشت...ياد رضای ۸ ساله به خير.او از کردستان هميشه برايم تخمه ی خاکستری می آورد.سال ۸۲ دوستان کوچک سرطانيم مدينه،زهرا،حسن،فاطمه،حامد،شهباز،پريسا،ماريا،مهرناز،فرنيش،محمد رضا درگذشتند و تکه هايی از مرا با خود بردند.روانشان شاد.مريم يادم رفت .او حسرت زندگی من بود.از من ساعت مچی خواسته بود و من آنقدر تعلل کردم که در گذشت. روان او هم آفتابی!

ئی اچ کار در رمان تبعيديان سودايی از زبان آگاريوف مينويسد:

در سال نو اميدوارم

دهکده ام آباد و بارور شود

و بچه ها درس ها يشان را بگيرند

و دهقانان بی نياز به شلاق خوب باشند

سال نو مبارک

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :