هفتمین فرشته اثر مارگالین١. یادش به خیر دوران دبیرستان...در طول سال کار فوق برنامه می کردیم تا سفر طلایی تابستان نصیبمان شود...در یکی از همین سفرها کامیار و من تصمیم گرفتیم تا برای تقویت زبان، جین ایر را به انگلیسی بخوانیم،همه ی بضاعتمان هم یک دیکشنری جیبی حییم بود...کامیار مصمم تر بود و می خواست هر طور شده کتاب تا پایان سفر تمام شود...دوستی ما تا کنکور رونق داشت...او مثل اغلب بچه های مدرسه در کنکورریاضی شرکت کرد و مهندس شد...ما اقلیتی بیست نفره بودیم که پزشکی قبول شدیم ...من اما دوزیست شدم و فلسفه هم خواندم..سالها بعد که دست روزگار مرا به تدریس فلسفه ی کاربردی در صنعت کشاند دوباره کامیار را پیدا کردم...مدیر موفق و فرهیخته ای شده بود و تاثیر در خوری در حوزه ی عملی مدیریت گذاشته بود...از آن پس روزانه به هم میلی می کردیم و ای میلی می زدیم...از خوانندگان این وبلاگ بود و گاه تفقدی می کرد...چند شب پیش با او چت کردم...خبرم داد که دو سه روز دیگر عمل جراحی ساده ای خواهد داشت...صبحش پیامکی آمد که کامیار هنگام بیهوشی سکته کرده و از جهان در گذشته است...

٢. مرگ کامیار تکانم داد...نه فقط ازین جهت که دوستی گرانمایه را از دست دادم و نه از جهت آن که کامیار همسن من بود...سارتر می گفت مرگ هر هم طرازی نهیبمان می زند که جهان به منطق ریاضی نمی میراند...انگار ما در توهم این استقرای خامیم که تا یکی دو نسل دیرسال تر از ما هنوز زنده اند اجل مهلتمان می دهد و کاری به کارمان ندارد...نه! این ها تکانم نداد...همه لرزش جانم از آن شد که صفحه ی فیس بوک کامیار را دیدم...دوستانش برایش پیام گذاشته بودند که از در گذشتش متاسفند..من هم مرگش را تسلیت گفتم...! مانده بودم که صفحه ی فیس بوک کامیار تا کی ورق خواهد خورد ...آیا در اعماق اینترنت دفن خواهد شد؟...بر سر اکانت او در یاهو و مشابه آن چه خواهد آمد؟...چه قوانین و کدهای اخلاقی ای در اینترنت برای حریم خصوصی در گذشتکان وجود دارد...نمی دانم جهان جدید این پرسش ها را معنی دار می داند یا نه...اما سخت بر این باورم که ما در روزگار غلظت خاطره ایم...در پارادوکسی غریب که از آن می گریزیم...سهم من از خاطره ی مادر بزرگم چند تصویر خیالی مشکوک و دو عکس سیاه و سفید است...اما فرزندان پنجاه سال بعد حتی فیلم به دنیا آمدن مادر بزرگشان را می بینند و احتمالا صفحه ی فیس بوکشان را نیز هم...!

٣. یادش به خیر

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :