خاطره اثر کامبیز کاشانیما ایرانی ها (من به "ما"ی ایرانی قائلم) چه در سپهر خصوصی و چه در سپهر عمومی به طرزی غریب، هر روز فراموشکارتر می شویم...نسبت به گذشته ای که حتی  هنوز از خانه ی خیالمان بیرون نرفته است...افق گذشته را با همه ی نمادها و مایه هایش چنان تخریب می کنیم که به قول گادامر چیزی برای امتزاج با امروزمان نمی ماند...به کودکی می مانیم که آدم ها را به جای اشیا دوست دارد و اشیا را به جای آدم ها...خیالش هم نیست که مبالی آداب باشد در دوست داشتن و دوست نداشتنش...زمانی که تاریخ طهران قدیم درس می دادم هر روز فرو خورده تر می شدم در این بغض، که آخر در کجای جهان زورخانه ی پولاد با نود سال قدمت و مُهر خاطره ی تمرین تختی ممکن است باشگاه بیلیارد شود... این همه تئاتر و حمام و عمارت و سر در و پیاده راه و باغ را به هیچ گرفته ایم و حسرت می خوریم بر گذشته ای که پسران پایشان را جلوی پدران دراز نمی کردند و ادب بود و مهربانی! (در این که بود شک دارم،اما درین که نیست نه!)....به نظرم بزرگترین غفلت روشنفکران ایرانی، بی توجهی به نمادهای تاریخی و ملی و قومی بوده است...راست می گفت که حوزه عمومی، افراد را می سازد و نه بر عکس...در سپهر خصوصی نیز هر روز نو می شویم به قیمت زخم خیالی که می زنیم و می خوریم...دیده ای چه سری تکان می دهیم وقتی که استاد می خواند...دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من؟...دیده ای که چه پیروز مست می شویم وقتی آخرین تماس را او گرفته است و ما به قهر و ناز و خیال رهایی از کمند جور و جفا جواب نمی دهیم...و از آن سو چه مغمومیم وقتی که تماس بی پاسخ را ما گرفته ایم...روزی درینجا نوشتم که ما توریست خاطره ایم...بخشی را به خاطر می سپریم و بخشی را فراموش می کنیم...اما امروز فکر می کنم که ما تروریست خاطره ایم...دمانس تاریخی همه ی گذشته را فراموشمان داده است...حرص زندگی تا جنون تخریب...

نرم کرد این غمِ درشت مرا

در جگر کار کرد و کشت مرا

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :