خانه مشروطه تبریز١.درست همان جایی که یاقوت، زنِ سرخ پوش دل از کف داده ی میدان فردوسی به انتظار می ایستاد تا معشوقش حتی پس از نیم قرن بر سر قرار بیاید...کیفم را زدند!!...دزدی با ولع، به خیال خام آنکه امیرتومانم و در پی تبدیل تومان به دلار، بر من درویش یک قبا حمله کرد و کیفم و پاره ای مدارکم را ربود...من اما از فردایش روزگارم به کلانتری و آگاهی گذشت تا مامور مسئول قانون! در ستاندن مدارکم کمکم کند...چند روز بعد خبرم کردند که کیف قاپی را دستگیر کرده اند...بیا ببین همان است یا نه...مانده بودم که چه کنم...به هر حال رفتم...پس از ساعتی در بازداشتگاه را گشودند و در محوطه ی آن به جوانی رو به دیوار خبردار دادند...سپس به او گفتند که ابتدا نود درجه به سمت چپ  و بعد نود درجه ی دیگر به سمت من بچرخد و چنان بایستد که چشمانش با چشمانم تلاقی کند...یکی از سخت ترین لحظاتی بود که به روزگارم گذرانده بودم...لویناس فیلسوف دیگری نوشته بود:«بدى و شر بى چهره است» به تعبیری زمانى که دیگرى براى «من» بدل به «چهره ای بی چهره»  شود و همچون رهگذرى در انبوهه ی جمع گم شود... دراین لحظه است که بدى و شر بروز مى کند...اما سارق، چهره داشت و چشمانی سر در گم...تو گویی روزگار من بود که می چرخید چشم در چشم و می گفت در دلش همه کورند و کرند... دست بردار ازین در وطن خویش غریب...

2. برای اولین بار در تاریخ عمرم به استادیوم صد هزار نفری رفتم تا در کسوت طرفدار تیم فوتبال تراکتور سازی تبریز مسابقه ی فوتبال را زنده ببینم...شال قرمزی خریدم و به میان طرفداران تراکتور رفتم...هرگز مبنای منطقی طرفداری هواداران فوتبال برایم آشکار نشده است و نمی فهمم چه روند روانشناختی یا منطقی طی می شود که کسی در حمایت از یک تیم بر سر جان می ایستد...اما حفره های نا معقول وجودی چنان فراوانند که اصلا در استلزام معقولیت ترا به شک می اندازند...باری...من رفته بودم تا نمادی باشم از عشق یک غیر آذری به دیار آذربایجان...(نمی گویم فارس و ترک...چرا که این تفکیک عوامانه است و آن را نمی فهمم)...در میان  تماشاگران تبریزی تو شور می دیدی و ادب...اما دریغ...از آن میان می شنیدم که کسانی سر در هوای وطن ندارند و خیالشان فراقی ست...می خواستم دست همه را بگیرم و ببرم در راسته کوچه و منزل کوزه کنانی و موزه ی مشروطیت و بپرسم کجای وطن بیش از اینجا بوی ایران می دهد؟...در میانه ی استادیوم می خواستم فریاد بزنم تمام معلمان فارسی من آذری بوده اند...می خواستم بپرسم مثلا کتاب "در مکتب حافظ" دکتر منوچهر مرتضوی استاد برجسته تبریز را خوانده اید...یا دیده اید؟...ما اقوام ایرانی همیشه ی تاریخ در مرز زبان ایستاده ایم و نه در میانه ی زبان...آنکه در مرز زبان می ایستد مرزهای خود را بر حسب تفاوت زبانی نمی گذارد...و آنکه در میانه ی زبان می ایستد جهانش جز زبانش نیست!...چه آذرها به جان از عشق آذربایجان دارم...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :