اثر:hilmi m١.سرت شلوغه؟...چرا تلفنت رو جواب نمی دی؟...اقلا آخر شب که میس کال ها رو می بینی...نگرانت شدم....حالت خوبه؟...لطفا چیزی بگو...اوکی!...فکر کنم که تمایلی به جواب دادن نداری...مزاحمت نمی شوم...مواظب خودت باش...!

2. بابا کجایی؟...از هفت صبح مدام دارم تماس می گیرم...جواب بده...کارم واجبه...ترا به خدا این گوشی را بده یک خروس قندی بگیر...

3. این که هر وقت بخوای جواب بدی هر وقت نخوای خیلی خودخواهیه... 3 بار تماس گرفتم در هفته ی گذشته و تو جواب ندادی...اصلا کسی که این همه مشغله داره و دائما یا سر کلاسه یا در سفر یا در مطب یا در دفتر می شه باهاش ارتباط انسانی بر قرار کرد...؟

4. این ها نمونه های تلخی ست از کلیشه های بیانی روزگار ما...آدمیانی که می نمایانند نگران تواند...اما نگران آنند که نگاهت را پس گرفته باشی...خیال می کنند که در ضمیرت بی مقدار شده اند و خیالشان را در وسواس پروای تو می نشانند...و تو باید هر بار به صد زبان اقرار کنی که چنین نیست...

5. راست می گفت که موبایل و اسباب و ادوات ارتباطی جهان جدید آمده بود تا اسیر ضمیرمان شود...اما امیر ضمیرمان شد...چنان که تو نه حق فراغت بال داری و نه حق آنکه با خود لحظاتی خلوت کنی که گزاره ی "دیگری دوزخ است" صادق است یا کاذب و معنا دار است یا بی معنا...!...وبال موبایل نه مجال فراغت بال گذاشته است نه حتی درنگ مبال!!

6. خدا شده ایم...در عشق و دوستی و دشمنی...خدا روزی 5 بار طلب نماز می کند...ما نیز طالب آنیم که مست اقرار یار شویم...یا مست اعتراف اغیار...روزی 2 بار...3 بار...یا همان 5 بار...خدا شده ایم....

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :