saden autumn١. آسمان می شد تا ابر شود و ببارد...خیالش نبود که بر شوره زار می بارد یا بر چمن...یاد گرفته بود  که بی دریغ باشد و نامشروط...بی احترامی که می دید ، احترام می گذاشت...تنهایی برایش ناگزیر روزگار بود...زندگی اش نگرانی بود...پروای دیگران و بیماری خوش...آنهم برای دیگران!...هرگز از او نشنیدم که میمیرم و راحت می شوم...می گفت اگر بمیرم ناراحت می شوند...خواهرش را می گفت که سخت دلبسته اش بود...مدتها بود با خود عهد کرده بودم از کودکان سرطانی ننویسم...راز جز با رازدان انباز نیست...اما امیر عباس کودک سالهای پیش زندگی من بود و جوان امروزم...همه می گفتند غریب است که این همه سال زنده مانده است...خودش در پی بهانه ای بود تا بگوید چرا زنده است...! فلسفه را دوست داشت...بزرگ شده بود و می فهمید آنچه را که من هنوز نمی فهمم...شماره ی موبایلش همچنان اولین شماره ی تلفن همراهم است...امیر عباس، عرب ایرانی بود...از سرزمین اسطوره های زندگیم....خوزستان....با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر...

2. این روزها به تبریز رفته بودم...پس از مدتها در تبریز سخنرانی داشتم و مثل همیشه،همچون عاشقی که معشوق سفر رفته اش را باز می یابد در هوای شهر بال بال می زدم...اما دریغ...این بار درشهر محبوب همه ی روزگارم گدا دیدم...تبریز چند دهه بود که گدا نداشت و مردمان و خیرینش چنان غیرت کرده بودند تا کسی کاسه ی نیاز در شهر نگرداند و دستانش را پلی برای رد آبروی خویش نکند...دریغ از روزگار گدا پرورم...دریغ از سفله مایگی که انجمن مستمندان تبریز هم از عهده اش بر نمی آید...دریغ وطنم...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :