1

خورشید غبار آلود١.هرگز شده است در آغوش معشوقت باشی و دلت برایش تنگ شود؟...شده است که بی کرانه ی آسمان پر ستاره  یا نامتناهی وجدان درون (به تعبیر کانت) تو را به کرانه ی قبض و بغضی بن بست بکشاند؟...شده است در زخم بستر خاطره ی قرنها، روزگارت را به انتها شماره کنی؟...شده است در وطنت، باز هوای وطن کنی و آرزوی تکیه به کنعان زدنت؟... شده است که ندانی درد گلویت از فرو خوردن بغض است یا سرما؟...

2. فردا  خاک تعطیلمان کرده است...تو گویی خاک نردبان شده است بر آسمان...چشم بیمار مرا سخت می سوزاند و گلو و دلم را نیز هم...اما چه باک...چقدر این بیت مولانا را در هوای خاک آلود شهرم این روزها زمزمه می کنم :

خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما؟   خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست

3. خاک ما را خرم از لبخند باران خیز خود کن

                                بین که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :