١. فدای مرمر صاف بلوریت بشوم                   

   فدای آن گل پنهان سوریت بشوم

   فدای فاق که بگشوده ای میانه ی زلف         

   فدای ساقِ بلندِ بلوریت بشوم

   خجل شدی که چرا آمدی در آغوشم            

   فدای سرخیِ شرم حضوریت بشوم

   دهان همچو تنورت چه می پزد در برف؟         

   فدای بوسه ی داغ تنوریت بشوم...!

٢. هر روز که می رود بیشتر بر این باور می شوم که روند خود شیفتگی و کودک شدنِ ما ایرانیان افزونتر می شود چنان که فردا شاید "دیگری" در این دیار جز تعارفی بیش نباشد...در حضور، با هم که سخن می گوییم، مهر را وانمود می کنیم و در غیاب، تناقض نمای مهر و کینیم...در خیابان، سوار بر مرکب های آهنین مان چنان می رانیم که گویی احشام موتوریزه رم کرده اند... ما ایرانیان پیچیده شده ایم و دریغ که بر این تو بر تویی مان می نازیم... قادریم به آنی از عشق تا نفرت را در مسیری بی بازگشت طی کنیم و زمانی مشوش بسازیم... دگرگونی زمان (time diversification) به زعم من یکی از مهیب ترین عوارض جهان جدید است...این اصطلاح بدان معناست که زمانهای مختلف بر آدمی می گذرد تو گویی که هر زمان انگار آدمی دیگر می سازد و می باید...من آن را "حالی به حالی "ترجمه می کنم چرا که حال هم معنای حالتی نفسانی می دهد و هم زمان را می رساند..."حالی به حالی "  ترجمان حال ماست...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :