اثر Jan-Piller١.دوران دبستان یادش به خیر ...یکی از سرگرمی هایم آن بود که ظهر های جمعه از بام خانه، کبوترانی را تماشا کنم که کبوتربازی از خانه ای دور دست بر آسمان پرواز می داد... آن کبوترباز را بعدها شناختم..سرهنگ بازنشسته ای که می خواست حتی کبوتران را به نظم آورد و از آنها سان ببیند...تا سالها هر گاه می دیدمش خط کشی را تجسم می کردم که جز به قامت خود، جهان را نمی تواند ببیند...معیارهای تشخیص نیک و بد برایش محرز شده بود...چنان که همیشه سرمست از کشف نقطه ای ارشمیدسی می پنداشت که حقیقت در آستین اوست...نسل پیش از من سرشار از چنین شناسنده هایی ست...نسل من اما جهان را چنان سوگناک می بیند که تاب معیار ندارد...و نسل پس از من که البته اندیشه نمی کند...گردن بزن اندیشه را...او از کجا؟ ما از کجا؟!!

٢. شهر من امروز از میان آن همه کبوتران خوش الحان و پرندگان شکرشکن،تنها دو پرنده دارد...پشه و کلاغ!...اولی خوابت را آشفته می کند و دومی خطی سیاه به بودنت می کشد...قابیل می خواست خاطره اش در خاطر خداوند ماندگارتر بماند پس هابیل را کشت و چنین بود که حسد اولین جنایتکار عالم شد...پس از این،قابیل مانده بود تا با نعش برادر چه کند...کلاغی از آسمان آمد تا رسم مرگ را بیاموزاند...شهر من امروز تنها دو پرنده دارد...پشه و کلاغ...

٣. ببردی دلم را بدادی به زاغان        گرفتم گروگان خیالت به تاوان

۴. همج رعاع، أتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح...!

 

  

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :