١. کانت بر این باور بود که انسانها روانشناسی را ساختند تا بهم نزدیک تر شوند اما دریغ که دورترشان کرد...وفاصله البته تجربه ای بیهوده است...سالهاست که باور کرده ام کسانی  می توانندبی دریغ دوست بدارند که روانشناسی نمی دانند و یا روانشناسی نمی کنند...ما آدمیان حفره حفره ایم و به تبع همین، چنانیم که جز به غریزه ای کور رخصت شناسایی نمی دهیم...ذهن جزم گرای آدمیان البته به قول ویلیام جیمز در پی نقطه ای ارشمیدسی ست تا خیال کند که دیگران را می شناسد و اطوارشان را چنان تحلیل می کند که خود نمی دانند..! چه خوش می گفت مادر ترزا...تنها آنکه که به خود مجال قضاوت نمی دهد شایسته ی آرامش دوست داشتن و دوست داشته شدن ست...

٢. در خیال خیانت نشسته اند هم روزگارانم... چونان زندانیانی که هر صدایی را انگار می کنند که نفیر پایان است.به زعم من احساس کهتری و حسد و خیانت اندیشی بدترین زندان روح است و آدمی را به رنجی بی پایان می کشاند...

٣. بیست و هفت سال پیش ،میانه ی جنگ اسرائیل و لبنان ،پیرزنی هفتاد و دو ساله تصمیم گرفت تا جان کودکان ناتوانی را که بد حادثه آسایشگاهشان را در خط مقدم جنگ قرار داده بود،نجات دهد...مادر ترزا مصمم بود و توانست...بی هراس از آنان که خون به خون می شستند چنان کرد که جنگاوران چاره ای جز آتش بسی موقت ندیدند...فیلمش را دارم..با دستان نحیفش تک تک کودکان را در آمبولانس گذاشت و از معرکه رهانید...دریغ که جهان پس از او انگار چیزی کم دارد...چقدر این روزها آسمان جهان تیره است...

رهایی_ اثر Yiannis Georgiou۴. کسی درخت نروئیده را تکان می داد

    کسی پرنده ی نا دیده را نشان می داد

   صدایی از قفسی روی شاخه ها پیچید

    صدا پرنده شد و بال و پر تکان می داد

    گرسنه بود هوا باز بود سفره ی شب

     برای ابر هوا ماه بوی نان می داد

     پرنده پر زد و از آسمان تیره برفت

     پرنده حس رهایی به آسمان می داد

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :