سال گذشته در کوران تلاش برای نجات پاسارگاد همه ی اخبار مرتبط را رصد می کردم...آن زمان چنان معطوف سد سیوند شده بودم که بارها به پاسارگاد رفتم و یکبار نیز  موفق به دیدار مدیر پروژه سد شدم...پس از صرف ناهار بر روی سد ایستادم و گریستم...یادش به خیر دکتر فدایی از دور عکس آن صحنه را گرفت و بعدها برایم فرستاد...از دیدن درختانی که تا سینه در آب رفته بودند احساس خفگی می کردم...امروز نیز هر از گاهی به سراغ خرده سفالهایی که از تنگه بلاغی جمع کرده ام می روم و به ژرفای تاریخ وطنم دلم می گیرد...

در میان جستجوهای اخبار سیوند چند گزارش قوی نظرم را جلب کرد...احساس می کردم در میان واکنشهای احساسی ،کسانی عمیق می بینند و دقیق می نویسند... چند نام از ایشان در خاطرم مانده بود...در یکی از همایشهای مربوط به پاسارگاد از دوستی نشانشان را گرفتم...یکی لیلا صمدی بود...خواستم او را نشانم بدهند...دختری استوار که جانش ملتهب وطنش بود و دلش برای ایران می تپید...گفتند خبرنگار ایرناست و بی مزد و منت برای پاسارگاد می نویسد..!

خبر کوتاه بود و جانکاه...لیلا صمدی به علت سکته مغزی در گذشت...

روانش به سپنتا مینو ...   

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦