آنكه بي باده كند جان مرا مست، كجاست؟صحرا

  آنكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟

  آنكه سوگند خورم،  جز به سر او نخورم

  آنكه سوگند من و توبه ام اشكست! كجاست؟

  وآنكه جانها به سحر نعره زنانند از او

  آنكه ما را غمش از جاي ببردست، كجاست؟

  جان جانست و اگر جاي ندارد چه عجب!؟

  اينكه جا مي طلبد در تن ما هست! كجاست؟

  غمزهء چشم بهانه است و زان سو هوسيست

  وآنك او در پس هر غمزه، دلم خست كجاست؟

   پردهء روشن دل بست و خيالات نمود

  وآنك در پرده چنين پردهء دل بست، كجاست؟

  عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد!

  آنك او مست شد، از چون و چرا رست كجاست؟

  

نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :