پايان_اثر: ankin_skآقای مهدوی هم رفت و تکه ای از مرا با خود برد...آقای مهدوی نگهبان ساختمان بود...استوار و با صلابت هر صبح می دیدمش که رادیو گوش می کند  شاید می خواست سر در بیاورد پشت هیچستان چه خبرست... به قول خودش بچه ی ناف تهران بود...چقدر عصر ها با هم می نشستیم و از سه راه امین حضور می گفتیم...از خیابان زیبا...از میدان شاپور ...از مسجد مشیر سلطنه...از میدان اعدام و معماری سر مولوی...از مدرسه معیر...مثل کف دستش تهران قدیم را میشناخت...خالکوبی های دستانش البته با سجده های طولانیش جور نمی آمد...اما هر چه بود برایم خیلی عزیز بود...می گفتند از فرط جدیت و صلابتش وقتی آبدار چی دانشکاه تربیت معلم بوده،دانشجویان تازه وارد فکر می کردند یکی از اساتید است!

صبح زود روزنامه ها را از زیر در انداخته بود تا وقتی بیدار می شوم خوشحال شوم...کار هر روزش بود...آیفون را زد که دکتر سرفه می کنم...پایین رفتم و دیدمش که نزار تر از همیشه است...گفتم بیمارستان مدائن مگر نگفته بود پیگیر نمونه برداری باشید؟ گفت دیروز وقت نکردم...الان می روم...رفت...فردا صبح روزنامه ای نبود...آیفون را هم کسی جواب نمی داد...گفتم شاید خانه مانده تا بهتر شود...آسانسور هم خراب بود...پله ها را دو تا یکی رفتم تا به جلسه دانشگاه برسم...عصر برگشتم...آگهی ترحیم آقای مهدوی بر در ساختمان بود...

گریان به سراغ یکی از سکنه رفتم...دیدم دارد درآمد محموله هایش را حساب میکند...گفتم آقای مهدوی از دست رفت...عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و خواند....ما کاروانیم و جهان و کاروانسرا...در کاروانسرا نکند کاروان سرا...و در حالی که سه ایران چک را چک می کرد تا تقلبی نباشد ادامه داد البته شما استاد ما هستید..!

متحیر و مبهوت مانده ام...خدایا...چرا کسی برای آقای مهدوی ضجه نمی زند...

  

نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :