up... by Francisco Costaچو بادبادک رنگین هوا نمی کنی ام؟

                                               رها به پر زدن رنگ ها نمی کنی ام؟

به رنگ سبز که از آب هاست در مویت

                                               به نرمی خزه بویت رها نمی کنی ام؟

شبیه چشمه که از لای سبزه می روید

                                               به جشن آبزیانت صدا نمی کنی ام؟

چو آن غزال که نقش دلست جا پایش

                                             مرا که دل شده ام نقش پا نمی کنی ام؟

چو باله ی بدن ماهی رها در آب

                                             به هر تکان تنت جا به جا نمی کنی ام؟

در آن دو سنگ که وقت خرام می سایی

                                             بدن بلور بگو آسیا نمی کنی ام؟

منم چو شاپرک خفته در شفیره ی خود

                                            به باغ سبز تنت پرگشا نمی کنی ام؟

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

 

هفتمین فرشته اثر مارگالین١. یادش به خیر دوران دبیرستان...در طول سال کار فوق برنامه می کردیم تا سفر طلایی تابستان نصیبمان شود...در یکی از همین سفرها کامیار و من تصمیم گرفتیم تا برای تقویت زبان، جین ایر را به انگلیسی بخوانیم،همه ی بضاعتمان هم یک دیکشنری جیبی حییم بود...کامیار مصمم تر بود و می خواست هر طور شده کتاب تا پایان سفر تمام شود...دوستی ما تا کنکور رونق داشت...او مثل اغلب بچه های مدرسه در کنکورریاضی شرکت کرد و مهندس شد...ما اقلیتی بیست نفره بودیم که پزشکی قبول شدیم ...من اما دوزیست شدم و فلسفه هم خواندم..سالها بعد که دست روزگار مرا به تدریس فلسفه ی کاربردی در صنعت کشاند دوباره کامیار را پیدا کردم...مدیر موفق و فرهیخته ای شده بود و تاثیر در خوری در حوزه ی عملی مدیریت گذاشته بود...از آن پس روزانه به هم میلی می کردیم و ای میلی می زدیم...از خوانندگان این وبلاگ بود و گاه تفقدی می کرد...چند شب پیش با او چت کردم...خبرم داد که دو سه روز دیگر عمل جراحی ساده ای خواهد داشت...صبحش پیامکی آمد که کامیار هنگام بیهوشی سکته کرده و از جهان در گذشته است...

٢. مرگ کامیار تکانم داد...نه فقط ازین جهت که دوستی گرانمایه را از دست دادم و نه از جهت آن که کامیار همسن من بود...سارتر می گفت مرگ هر هم طرازی نهیبمان می زند که جهان به منطق ریاضی نمی میراند...انگار ما در توهم این استقرای خامیم که تا یکی دو نسل دیرسال تر از ما هنوز زنده اند اجل مهلتمان می دهد و کاری به کارمان ندارد...نه! این ها تکانم نداد...همه لرزش جانم از آن شد که صفحه ی فیس بوک کامیار را دیدم...دوستانش برایش پیام گذاشته بودند که از در گذشتش متاسفند..من هم مرگش را تسلیت گفتم...! مانده بودم که صفحه ی فیس بوک کامیار تا کی ورق خواهد خورد ...آیا در اعماق اینترنت دفن خواهد شد؟...بر سر اکانت او در یاهو و مشابه آن چه خواهد آمد؟...چه قوانین و کدهای اخلاقی ای در اینترنت برای حریم خصوصی در گذشتکان وجود دارد...نمی دانم جهان جدید این پرسش ها را معنی دار می داند یا نه...اما سخت بر این باورم که ما در روزگار غلظت خاطره ایم...در پارادوکسی غریب که از آن می گریزیم...سهم من از خاطره ی مادر بزرگم چند تصویر خیالی مشکوک و دو عکس سیاه و سفید است...اما فرزندان پنجاه سال بعد حتی فیلم به دنیا آمدن مادر بزرگشان را می بینند و احتمالا صفحه ی فیس بوکشان را نیز هم...!

٣. یادش به خیر

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

 

 خاطره اثر کامبیز کاشانیما ایرانی ها (من به "ما"ی ایرانی قائلم) چه در سپهر خصوصی و چه در سپهر عمومی به طرزی غریب، هر روز فراموشکارتر می شویم...نسبت به گذشته ای که حتی  هنوز از خانه ی خیالمان بیرون نرفته است...افق گذشته را با همه ی نمادها و مایه هایش چنان تخریب می کنیم که به قول گادامر چیزی برای امتزاج با امروزمان نمی ماند...به کودکی می مانیم که آدم ها را به جای اشیا دوست دارد و اشیا را به جای آدم ها...خیالش هم نیست که مبالی آداب باشد در دوست داشتن و دوست نداشتنش...زمانی که تاریخ طهران قدیم درس می دادم هر روز فرو خورده تر می شدم در این بغض، که آخر در کجای جهان زورخانه ی پولاد با نود سال قدمت و مُهر خاطره ی تمرین تختی ممکن است باشگاه بیلیارد شود... این همه تئاتر و حمام و عمارت و سر در و پیاده راه و باغ را به هیچ گرفته ایم و حسرت می خوریم بر گذشته ای که پسران پایشان را جلوی پدران دراز نمی کردند و ادب بود و مهربانی! (در این که بود شک دارم،اما درین که نیست نه!)....به نظرم بزرگترین غفلت روشنفکران ایرانی، بی توجهی به نمادهای تاریخی و ملی و قومی بوده است...راست می گفت که حوزه عمومی، افراد را می سازد و نه بر عکس...در سپهر خصوصی نیز هر روز نو می شویم به قیمت زخم خیالی که می زنیم و می خوریم...دیده ای چه سری تکان می دهیم وقتی که استاد می خواند...دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من؟...دیده ای که چه پیروز مست می شویم وقتی آخرین تماس را او گرفته است و ما به قهر و ناز و خیال رهایی از کمند جور و جفا جواب نمی دهیم...و از آن سو چه مغمومیم وقتی که تماس بی پاسخ را ما گرفته ایم...روزی درینجا نوشتم که ما توریست خاطره ایم...بخشی را به خاطر می سپریم و بخشی را فراموش می کنیم...اما امروز فکر می کنم که ما تروریست خاطره ایم...دمانس تاریخی همه ی گذشته را فراموشمان داده است...حرص زندگی تا جنون تخریب...

نرم کرد این غمِ درشت مرا

در جگر کار کرد و کشت مرا

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :