ف

دریغ... اثر:margalin١.  چون حبابیم که سرگشته ی دریا شده ایم

     همچو بادیم که آواره ی صحرا شده ایم

     گرچه انگور لگد خورده ی محبوس خمیم

     آن شرابیم که در شیشه ی مینا شده ایم

     همچو آن شاپرک آمده از حلقه ی شمع

     بهر آتش زدن خویش مهیا شده ایم

     آبگینیم که ابعاد ازل را دارد

    آن گیاهیم که در دانه ی خود جا شده ایم

    چوبدستیم که سر در کف یاری داریم

   چون عصاییم که از گردن خود تا شده ایم

   گر چه یک عالمه غم در دل ما جا دارد!

  دلِ تنگیم که تا خنده کنی وا شده ایم

  ای سفر کرده که حال دل ما می پرسی

  آنقدر هست بگوییم که تنها شده ایم... 

٢. از سخن باز مانده ام چنان که به تعبیر شاملو کفگیر روغن زبانی ام به ته دیگ آمده...! اما نه چنان که اشکی حلقه به چشمم نبندد و نه چنان که به ملال گذشته بیندیشم...! دریغم از خزانی ست که گرد زمستانی به تمامت عمر بر آشیانم حلقه زده است... چون کور رنگی می مانم که همه ی چراغ سبز ها را می ایستد و  قرمز ها را رد می کند...! کس به اندهناکی جان پر دریغم ره می برد؟  دریغ، وطن... دریغ، تو که روشنفکری در محبس تاریک دلت...دریغ، تو که قدرت،بی دریغی ات را فراموش کرده است...دریغ من که چه سر سخت و سنگین می بینم...دریغ، تو...دریغ، من...دریغ، ما...


 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :