١.پل ریکور فیلسوف هرمنوتیسین فرانسوی پانزده سال پیش در ایران سخنرانی مهمی کرد که به زعم من یکی از موثرترین سخنرانی هایش است...خاطره،تاریخ،فراموشی...آن زمان من دانشجوی سال دوم پزشکی بودم و به زحمت توانسته بودم برنامه ام را چنان بچینم که  محضر ریکور را از دست ندهم ...او در آغاز سخنش نکته ای را گفت که تاامروز برضمیرم تاثیرگذاشته است...بعضی سخنان چنان اند که تو را می فهمانند پیش از آنکه بخواهی بفهمی شان...اوگفت ما فرانسوی ها درگیر کمبود خاطره و البته فراموشی مفرطیم...همان زمان در نظرم آمد که پس ما ایرانیان (به فرض اصالت هویت ایرانی که البته من از آن دفاع می کنم)  چگونه ایم؟...امروز بر این باورم که ماایرانیان اسیر ضمیری انباشته از خاطره ایم که البته به یاری حافظه ای مختل زخم خورده است!...زخم خاطره تمام آنات و اطوارمان را درخلسه ای غم آلود فرو برده است...چنان که معشوقمان غارتگری ست که به یغما دل میبرد و بر سرمان آن می آورد که توخوددانی و  بارها هنگام شنیدن تصنیفش به وجد آمده ای و سر تکان داده ای...! روزگار سیاسی واجتماعی و فرهنگی مان همین سان چون استخوانی ست بر زخم خاطره هامان...

٢. امروز از کوی جان می نویسم...از شهر عشق...از کوی دلستان مولانا...از شهر بی گدا...از تبریز...من در این شهر بالنده شدم و تا جان دارم به عشق سر وطنم می بالم...دیروز پس از سالها به خانه ی دانشجویی ام سر زدم...هفت سال من در آن زیسته بودم...خیابان عباسی نرسیده به چهارراه، پلاک هفتصد و پنجاه و سه...با کمال حیرت دیدم خانه ام به نانوایی سنگک سنتی بدل شده است...درست همان جایی که کتاب هایم را می گذاشتم شده است محل انباشت کیسه های آرد!...و همان جایی که می خوابیدم شده است تنور!...که ای نفس من درخور آتشم...به خاکستری روی درهم کشم؟...تا چهارراه آبرسانی پیاده ومبهوت آمدم...دوست فرهیخته ام دکتر سعید کریمی استاد ادبیات دانشگاه تبریز را آنجا دیدم...او همواره متواضعانه به کلاس های مثنوی شناسی من می آمد و هر بار نکاتی را گوشزدم می کرد...دکترکریمی می گفت بالاخره از خانه ات نان در آمد...!

زخاک من اگر گندم برآید ...........از آن گر نان پزی مستی فزاید.

 خمیر و نانوا دیوانه گردد............. تنورش بیت مستانه فزاید

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧