١.مهر 59 ...دوران آمادگی ام را به خوبی در خاطر دارم...یادش به خیر خانم طاحونی که سالها بعد شنیدم از زمین پرکشیده است...او به نظرم جدی تر از آن بود که در کلاس اعصابش به هم نریزد و به کار آمادگی بیاید!...در کلاس و پشت میز بر عکس می نشستم و او به احترام مادرم که اول دبستان درس می داد با من مدارا می کرد...دختر چاقی بغل دستی ام بود...ما هر روز با میز های جلویی و پشتی سفره ای پهن می کردیم و پفک و چیپس و خوراکی های خانگی را در آن می چیدیم...

2. سرخوش از خرید کیف مدرسه بودم...فردا روز اول آمادگی بود...ناهار طاس کباب داشتیم و من اصلا آن را دوست نداشتم...با یک ساندویچ سوسیس آلمانی که غذای محبوبم بود ناهار من هم تامین شد...سر سفره بودم که صدای انفجاری میخکوبم کرد...با خانواده بر سر بام آمدیم... دود محوی بر فراز مهرآباد،  آسمان را می شکافت...همسایه ها فریاد می زدند: فرودگاه را زدند...ساعت دو و پانزده دقیقه بود...از آن پس تا شب ، صدای پارازیت رادیو در خاطرم مانده است...

3. بیست و هشت سال پیش در چنین لحظه ای تازیان بر سپهر آریا میهن تاختند به خیال خام آنکه ایران دیگر ایران نباشد...اما آنان رفتند و ایران همچنان باقی ماند....خاطره ی آنها که اسطوره ی آرش کمانگیر را در تاریخ معاصر ایران باز آفریدند به یاد باد...

4. دوباره می سازمت ، وطن ! اگر چه با خشت جان خویش

   ستون به سقف تو می زنم    اگر چه با استخوان خویشآرش کمانگیر

   دوباره می بویم از تو گل  به میل نسل جوان تو

   دوباره می شویم از تو خون  به سیل اشک روان خویش

   دوباره یک روز روشنا    سیاهی از خانه می رود

   به شعر خود رنگ میزنم  ز آبی ی  آسمان خویش

   کسی که « عظم رمیم » را  دوباره انشا کند به لطف

   چو کوه می بخشدم شکوه  به عرصه ی امتحان خویش

   اگر چه پیرم ، ولی هنوز  مجال تعلیم اگر بود

   جوانی آغاز می کنم کنار نو باوگان خویش

   حدیث « حب الوطن » ز شوق  بدان روش ساز می کنم

   که جان شود هر کلام دل  چو بر گشایم دهان خویش

   هنوز در سینه ، آتشی به جاست کز تاب شعله اش

   گمان ندارم به کاهشی  ز گرمی ی دود مان خویش

   دوباره می بخشیم توان  اگر چه شعرم به خون نشست

   دوباره می سازمت وطن  اگر چه بیش از توان خویش


  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :

 

crying eye...عکس توسط RK١. فرودگاه دبی...مرد مسئول صدورمجوز ورود با دشداشه ی سفید و چهره ای سیاه و انگلیسی معرب، گذرنامه ام را می گیرد و بی درنگ می گوید آی برینت آی برینت...نمی فهمم...فکر می کنم اصطلاحی عربی به کار می برد ...از او می پرسم ماذا مشکل؟! و او جوابم میدهد...اذهب بثبت العین...! در ذهنم معادل فارسی اش را همان موقع می سازم... چشم نگاری

٢. اشک در چشمانم می نشیند...در صفی طولانی می ایستم ...صف به دری می رسد که بالای آن نوشته اند EYE PRINT ... به آستان در می رسم...داخل اتاق شش دستگاه معاینه ی چشم قرار دارد...یادش به خیر بیمارستان چشم ... در دوران انترنی تا حدی کار با این دستگاهها را یاد گرفته بودم... نوبتم می شود اما گریه امانم نمیدهد...مرد عربی که پشت دستگاه نشسته است می گوید: لا تبکی لا تبکی.. امسح دموعک...گویی اشکم در پرینت مردم چشمم اختلال ایجاد می کند...

3. دبی سی و هشت سال قدمت دارد اما بیمارستان ایرانیان در این شیخ نشین سی و نه ساله است...!

4.  نگاه کن که غم درون دیده ام 
                       چگونه قطره قطره آب می شود 
    چگونه سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود
    نگاه کن 
               تمام هستیم خراب می شود

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧