١.  دهه ی آخر اسفند در ایران به قول هایدگر انگار زمان و مکان جشن تولد می گیرند...بعضی مکانها از آدمیان هویت می گیرند اما بعضی دیگر به انسانها هویت می دهند...جان اگنیف در کتاب مکان و سیاست (Place & Politic) می گوید به کسی به واسطه ی آنکه در کوچه راه می رود نمی گویند کوچه ای! اما بازار گویی مکان دیگریست و به قول سهروردی مبدا اشتقاقی برای بازاریست...زمان هم چنین است...برخی اوقات اند که ما می سازیمشان ولی برخی دیگر چنانند که ما را می سازند...این روزها اینگونه اند...فکر می کنم دهه ی آخر اسفند باید به عنوان میراث معنوی ما ایرانیان در ایران فرهنگی (آذری ها،فارس ها،افغانی ها،ترک ها،کردها،بلوچ ها،گرج ها،قزاق ها،تاجیک ها و اعراب ایرانی)پاس داشته شود...اصالت و وحدت و اخلاق در ایران زمین همواره ریشه در نماد هایی چنین داشته است

٢. این بار همچون عاشقی که به بستر معشوق از دست رفته اش می خزد تا رد انگشتانش را در تن نومید خویش بیابد، در غربت، وطن را خیال می کنم و سال را تحویل...تو گویی جهان برایم همان یک تکه است که زمان و مکان و مردمانش دیگرند...با همه نامردمی که گاه بغض در گلویت می نشاند و به جدایی وسوسه ات می کند...این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

٣.  یادش به خیر روزهایی که در شهرداری تاریخ تهران قدیم درس می دادم...احساس می کردم در سبزه میدان ایستاده ام و از دور قبله ی عالم را می بینم که جلوی تخت مرمر دیگ آش رشته را هم می زند تا به مناسبت نوروز کاسه، کاسه آش برای متمکنین بفرستد...کاسه باید پر از اشرفی بر می گشت...هر که کاسه اش بزرگتر بود جیبش بیشتر خالی میشد...همین شد که بعدها گفتند کاسه از آش داغتر است...کاش کاسه ی زندگی ما در سال پسین از آشمان داغتر نباشداثر: jim-Fenton...

۴. مادر ترزا می گفت عشق با قضاوت جور نمی آید...عشق، سکوت مغرورانه در برابر تلاطم عاشق مشتاق هم نیست... عشق فقط آنجاست که بی دریغ بخواهد و ببخشد و فراموش کند ...مثل بهار...بهار فراموشی ست...فراموشی زخم های خاطره است...فراموشی سینه های از کینه دلمه بسته... فراموشی من در برابر تو!...تو گویی هر که فراموشکارترست بهاری ترست...

۵. بهاران خوشست...گل روی یاران خوشست...شکست غم روزگاران خوشست...

۶.  سال نو مبارک

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

 

Abstraction  of weman   اثر جرجیا او کیف 1916١. امروز روز جهانی زن است و من همچون همیشه به یاد زنانی افتاده ام که جهان جدید را معنا داده اند...اسطوره ی مادر ترزا ....پروانه وثوق علی اصغر....بهادری کهریزک و همه ی دختران و زنانی که از من و تو هم هوش هیجانی شان بالاتر است و هم هوش منطقی شان...! گاه که سر و کارم به روستاهای وطن می افتد از دیدن دختران بیست و چند ساله ای که در کسوت پزشک و پرستار در اتاقی بیتوته کرده اند متحیر می مانم...سرشت دختر ایرانی همین است نه آنکه در میانه ی بحثهای بی سر و ته سیاسی و اجتماعی حرمتش با یک سور کلی چنان مخدوش شود که انگار در صف فروخته شدن به شیوخ عرب ایستاده  است...

2. اما...! به زعم من فوکو به درستی اشاره می کند که هر تقسیمی، طرد یکی از مقسمین را به دنبال دارد...ادوارد سعید می گفت جهان به شرق و غرب تقسیم شد وزانگاه غرب شناسنده شد و شرق مورد شناسایی...یعنی شرق پس از تقسیم جهان ، طرد شد...خود فوکو تقسیم عقل و جنون را چنین تحلیل می کند...به نظر می آید تقسیم تکوینی آدمیان به زن و مرد به تدریج به طرد یکی از دو طرف انجامیده است...اما مساله این است: برای اینکه تقسیم تکوینی به طرد نینجامد چه می توان کرد...اینکه زنان کپی کمرنگ و بعد به تدریج کپی پررنگی از مردان شوند؟...اینکه زنان ویژگی های زنانه خود را فریاد کنند؟...اینکه تبعیض ناجوانمردانه ی!!! جنسیتی از زبان حذف شود؟...اینکه در الهیات، خداوند را از این پس به ضمیر مونث بخوانیم؟...اینکه قوانین حقوقی و اخلاقی مان را ممیزی جنسیتی کنیم؟...اینکه آشپزی کردن را یکی از ابزارهای استحمار زن در طول تاریخ بدانیم؟...نمی دانم..! ولی بر این باورم آنچه هر جنبش اجتماعی بیش از همه به آن محتاج است ارتقاء هوش هیجانی ست...امروز در جایی می خواندم که گرامی زنی از زنان وطن نوشته بود :اگر من زنم همه ی روزهایی که به نام من است پیشکش همه ی مردانی که فکر می کنند برای داشتن و دیدن کودکم باید منتظر لطف و منت بیکران مردانه شان باشم..! فکر نمی کنم چنین نگاهی راهی به دهی برد و گرهی از فروبستگی بگشاید...جنبش زنان بیش از همیشه محتاج روی آوردی اگزیستانسیالیستی با مهار هیجانات ست...

3. یکی از آفات جنبش زنان که معمولا بر آن سرپوش گذاشته می شود افتادن در ورطه ی تحویلی نگری ست...مثلا زنان موجوداتی رقیق و لطیف تصور می شوند که مردان خشن به تاراجشان دست برده اند و می برند... یا آنکه زن، دلبسته ی یکی می شود اما مرد به اقتضای تنوع طلبی اش عجوز هزار عروس است..! نتیجه ی این تلقی آنست که تو گویی مردان در روابط انسانی و عاطفی شان ضربه نمی خورند و انگار لذت وفاداری را نمی چشند...انگار زنان، مردان را تاراج نمی کنند و طریق خودخواهی و خیانت اندیشی و نامردمی را نمی روند...

4.  لیک از تانیث جان را باک نیست

    روح را با مرد و زن اشراک نیست

      از مونث وز مذکر برترست

   این نه آن جانست کزخشک و ترست    مولانا


   

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :