heart shadow_ اثر اینالو ولمن١.من معمولا فیلم نمی بینم و معتقدم فیلم دیدن از واقعیت دورم می کند...به قول برادزلی در مدخل زیباشناسی دائره المعارف فلسفی پل ادواردز، نگاه هنری به فیلم محتاج فاصله روانی معتدلی ست که من از آن بی بهره ام ... به طور پسینی نیز سامان روانی کسانی که معتاد به فیلم دیدن اند را با خود سازوار نمی بینم...چنین اتفاقی البته در مورد رمان برایم نمی افتد...جهان متن برایم مجال درنگ است و بیش از آنکه دستخوش احساساتم کند به تامل وا می داردم...در این روزها پس از سالها برادران کارامازوف را دوباره خواندم...فقراتی از کتاب غریب بود...داستایفسکی نوشته بود: "ما در برابر همه گناهکاریم،همه در مقابل همه و من بیش از دیگران"...این سخن او چقدر شبیه استنباطی ست که من از کامو داشته ام...کامو به رغم باور به جهان بی آسمان گزاف،درجدال با پوچی شرف را به جای ابر انسان نیچه می نشاند...شرف دو معنا دارد... یکی آنکه بازی در کازینوی جهان را جدی بگیری و دیگر آنکه بدانی هر گناهی که هرکس می کند به پای همه نوشته می شود...

2. حقیقی ترین قیامتی که با آن روبرو شده ایم مسئولیت ما در مقابل جهان است...دست ما هر روز گشوده تر می شود و مسئولیتمان بیشتر...جرج استاینر سالها پیشتر نوشته بود:در آمازون می توان هلیکوپتری اجاره کرد و هزاران نفر از مردمان قبائل را کشت...بی آنکه آب از آب جهان تکان بخورد....ما مسئول تقاضا،حضور و آوای دیگرانیم...مسئول ذهن و ضمیر دیگران...

3. بدبختی تنها در آن باغچه ای می روید که خود ساخته ای...و البته شاید خوشبختی همواره چنین نباشد...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :

 

١. فدای مرمر صاف بلوریت بشوم                   

   فدای آن گل پنهان سوریت بشوم

   فدای فاق که بگشوده ای میانه ی زلف         

   فدای ساقِ بلندِ بلوریت بشوم

   خجل شدی که چرا آمدی در آغوشم            

   فدای سرخیِ شرم حضوریت بشوم

   دهان همچو تنورت چه می پزد در برف؟         

   فدای بوسه ی داغ تنوریت بشوم...!

٢. هر روز که می رود بیشتر بر این باور می شوم که روند خود شیفتگی و کودک شدنِ ما ایرانیان افزونتر می شود چنان که فردا شاید "دیگری" در این دیار جز تعارفی بیش نباشد...در حضور، با هم که سخن می گوییم، مهر را وانمود می کنیم و در غیاب، تناقض نمای مهر و کینیم...در خیابان، سوار بر مرکب های آهنین مان چنان می رانیم که گویی احشام موتوریزه رم کرده اند... ما ایرانیان پیچیده شده ایم و دریغ که بر این تو بر تویی مان می نازیم... قادریم به آنی از عشق تا نفرت را در مسیری بی بازگشت طی کنیم و زمانی مشوش بسازیم... دگرگونی زمان (time diversification) به زعم من یکی از مهیب ترین عوارض جهان جدید است...این اصطلاح بدان معناست که زمانهای مختلف بر آدمی می گذرد تو گویی که هر زمان انگار آدمی دیگر می سازد و می باید...من آن را "حالی به حالی "ترجمه می کنم چرا که حال هم معنای حالتی نفسانی می دهد و هم زمان را می رساند..."حالی به حالی "  ترجمان حال ماست...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :