١. در متن اخیرم نوشته بودم که از میان همه ی پرندگان کودکی ام  دلخوشم که پشه و کلاغ همچنان بر سرمان پرواز می کنند...امروز گزارشی در گاردین خواندم که زهی خیال باطل...

٢. گزارش چنین است:

polluted air

Exodus of the resilient black crow follows flight of other wildlife from Iranian capital

Tehran's notoriously bad air pollution has long been a health hazard for its 12 million people, but now the toxic mix of fumes has sent a different set of residents fleeing – the city's black crows.

Environmentalists say the hitherto pollution-resistant population of crows have fled in large numbers in recent days after air quality reached crisis levels. Unregulated urban development has also destroyed the birds' habitats.

The crow exodus occurred less than three weeks after high levels of carbon monoxide and other gases in the air drove off other species of bird, including nightingales and pigeon

اثرJacksonville      

٣. گاردین می نویسد:"آلودگی هوای تهران علاوه بر آنکه سلامتی ۱۲ میلیون ساکن این شهر را به خطر انداخته است به دلیل ترکیبات گازهای سمی گروهی دیگر از ساکنان این شهر را هم فراری داده است: کلاغ های سیاه". کارشناسان محیط زیست معتقدند پس از آنکه هوای تهران به نقطه بحرانی رسید طی روزهای اخیر جمعیت کلاغ ها که تاکنون در برابر آلودگی مقاومت کرده بودند در دسته های بزرگ از این شهر فراری شدند.

۴.پس چه داند پشه ذوق بادها؟

                                                                                                            

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

 

اثر Jan-Piller١.دوران دبستان یادش به خیر ...یکی از سرگرمی هایم آن بود که ظهر های جمعه از بام خانه، کبوترانی را تماشا کنم که کبوتربازی از خانه ای دور دست بر آسمان پرواز می داد... آن کبوترباز را بعدها شناختم..سرهنگ بازنشسته ای که می خواست حتی کبوتران را به نظم آورد و از آنها سان ببیند...تا سالها هر گاه می دیدمش خط کشی را تجسم می کردم که جز به قامت خود، جهان را نمی تواند ببیند...معیارهای تشخیص نیک و بد برایش محرز شده بود...چنان که همیشه سرمست از کشف نقطه ای ارشمیدسی می پنداشت که حقیقت در آستین اوست...نسل پیش از من سرشار از چنین شناسنده هایی ست...نسل من اما جهان را چنان سوگناک می بیند که تاب معیار ندارد...و نسل پس از من که البته اندیشه نمی کند...گردن بزن اندیشه را...او از کجا؟ ما از کجا؟!!

٢. شهر من امروز از میان آن همه کبوتران خوش الحان و پرندگان شکرشکن،تنها دو پرنده دارد...پشه و کلاغ!...اولی خوابت را آشفته می کند و دومی خطی سیاه به بودنت می کشد...قابیل می خواست خاطره اش در خاطر خداوند ماندگارتر بماند پس هابیل را کشت و چنین بود که حسد اولین جنایتکار عالم شد...پس از این،قابیل مانده بود تا با نعش برادر چه کند...کلاغی از آسمان آمد تا رسم مرگ را بیاموزاند...شهر من امروز تنها دو پرنده دارد...پشه و کلاغ...

٣. ببردی دلم را بدادی به زاغان        گرفتم گروگان خیالت به تاوان

۴. همج رعاع، أتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح...!

 

  

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

 

١. کانت بر این باور بود که انسانها روانشناسی را ساختند تا بهم نزدیک تر شوند اما دریغ که دورترشان کرد...وفاصله البته تجربه ای بیهوده است...سالهاست که باور کرده ام کسانی  می توانندبی دریغ دوست بدارند که روانشناسی نمی دانند و یا روانشناسی نمی کنند...ما آدمیان حفره حفره ایم و به تبع همین، چنانیم که جز به غریزه ای کور رخصت شناسایی نمی دهیم...ذهن جزم گرای آدمیان البته به قول ویلیام جیمز در پی نقطه ای ارشمیدسی ست تا خیال کند که دیگران را می شناسد و اطوارشان را چنان تحلیل می کند که خود نمی دانند..! چه خوش می گفت مادر ترزا...تنها آنکه که به خود مجال قضاوت نمی دهد شایسته ی آرامش دوست داشتن و دوست داشته شدن ست...

٢. در خیال خیانت نشسته اند هم روزگارانم... چونان زندانیانی که هر صدایی را انگار می کنند که نفیر پایان است.به زعم من احساس کهتری و حسد و خیانت اندیشی بدترین زندان روح است و آدمی را به رنجی بی پایان می کشاند...

٣. بیست و هفت سال پیش ،میانه ی جنگ اسرائیل و لبنان ،پیرزنی هفتاد و دو ساله تصمیم گرفت تا جان کودکان ناتوانی را که بد حادثه آسایشگاهشان را در خط مقدم جنگ قرار داده بود،نجات دهد...مادر ترزا مصمم بود و توانست...بی هراس از آنان که خون به خون می شستند چنان کرد که جنگاوران چاره ای جز آتش بسی موقت ندیدند...فیلمش را دارم..با دستان نحیفش تک تک کودکان را در آمبولانس گذاشت و از معرکه رهانید...دریغ که جهان پس از او انگار چیزی کم دارد...چقدر این روزها آسمان جهان تیره است...

رهایی_ اثر Yiannis Georgiou۴. کسی درخت نروئیده را تکان می داد

    کسی پرنده ی نا دیده را نشان می داد

   صدایی از قفسی روی شاخه ها پیچید

    صدا پرنده شد و بال و پر تکان می داد

    گرسنه بود هوا باز بود سفره ی شب

     برای ابر هوا ماه بوی نان می داد

     پرنده پر زد و از آسمان تیره برفت

     پرنده حس رهایی به آسمان می داد

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

 

خواب پروانه ای_اثرIgor-Siwanowicz من تو را خواب دیده ام ای خوب

                                             یا تو خوابی به دیده ام ای خوب؟!

از نگاهت که می در آن غرق است

                                             باده ها سر کشیده ام ای خوب

بره ای سر نهاده بر علفم

                                            علفت را چریده ام ای خوب!

من نسیمم تو پونه زار بهار

                                            نفست را مکیده ام ای خوب

تو گلی من دهان زنبورم

                                            گرده ات را چشیده ام ای خوب

لیک من شبنمم تو خورشیدی

                                            ها کنی! من پریده ام ای خوب!!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :