گاهی وقتها با خودم فکر می کنم روزگار و محیط پیرامنم هرگز آنچنان هست که بتوانم اصل را بر درستی بگذارم و خوشبینی اساس قضاوتهایم باشد؟...هر بار که به ژرفای این  مساله می روم احساس می کنم حتی به خود این سوال هم بدبینم...! روزگارم پر است از پشت پرده هایی که هر روز آشکار می شود و بدبینی ام را تقویت می کند...احساس می کنم آدمیانم کوتولگانی اند با مدعیاتی به فراخی عالم ...متوسطانی که کفشهای پاشنه دار می پوشند تا بالای ابرها را ببینند ...! تلخ می نویسم اما شاید غمی شادی افزا در پی آن باشد...! سراب _ اثر سهراب سپهري

مرداب های الکل

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

دیگر کسی به عشق نیندیشید

و هیچ کس دیگر به هیچ جیز نیندیشید

                                                     فروغ فرخزاد

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

 

هذه جنایت ابی!

امروز و در همین لحظات سی و دو ساله می شوم...از سال گذشته که در همین روز چیزی نوشتم تا امروز احساس می کنم عمر جهان بر من گذشته است...یادش بخیر ده سال قبل در کوچه های تبریز عزیز راه می رفتم و می خواندم:...نزدیکترین خاطره ام ،خاطره ی قرنهاست...

سال گذشته یکی از بهترین سالهای زندگی ام بوده است...در این سال شرار عشق به وطنم از همیشه بیشتر برکشید و جانم با تاریخ و فرهنگ ایران زمین آمیخته تر شد... بیشتر الواح گلی تخت جمشید را -حدود دوهزار-فیش برداری کردم تا به گاهش طرحی نو در اخلاق ایران باستان در اندازم...بیش از صد جلد کتاب در باب باستان خواندم تا عطشم فرو نشیند ...آنچه هرگز نشد!

سال گذشته کودکان سرطانی وطنم گاه در اوج تنهایی و فسردگی تنها گوشهای زندگی من بودند...با خود عهد کرده بودم که دیگر راز آنها را به هیچکس نگویم تا مبادا به طعنه ی  دیگری کلام و باور و عملم را سنگر شود...اما امروز و در این ساعت خاطره ی امیر عباس را بهترین خاطره ی بارسال ام می دانم و هرگز تلفنهای مکررش بعد از ضرب و شتمم را از خاطر نخواهم برد...او طعم واقعی بی دریغی و مهر را به من چشاند...چه احمق بودم که فکر می کردم او و امثال او محتاج چند داستانی هستند که با بی نظمی هایم گاه برایشان می خوانم و گاه نمی خوانم... امیر عباس امروز کنار مادر ترزاست و یقین دارم روان معطرش اکنون در جانم است...یادش به خیر ...می گفت چرا خدا داروی درد مرا در ذهن تو قرار نمی دهد تا تو بسازی...و من که خود درد بی درمانم...

امسال بیش از همه در عرصه ی تلاش فکری و فرهنگی افتخار می کنم به مخالف خوانی ام در اخلاق روشنفکران ایرانی...دانشمندان ایرانی...و مردم! اما آنجا که خرمگسی کردم نواختن بعضی روشنفکران این دیار بود...

باری...در جمع من و اینهمه سرگردانی....تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :