زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر آنکه ديوانگی چاشنی آن باشد... نيچه

امروز سی و يک ساله شدم...هر سال در روز تولدم به ياد کسانی می افتم که بخاطر وطن، آزادی و شورمندی شان جان سپردند و به سن من نرسيدند...به ياد کودکان سرطانی در بيمارستانهای سراسر وطنم می افتم که اميدی ندارم و ندارند تا به اين سن برسند...فکر می کنم مخصوصا اين ده سال آخری که گذرانده ام  بزرگترين معلمانم همين کودکان سرطانی و  معلولين جسمی و ذهنی بوده اند...هرگاه در خور دوستان فرهيخته نبوده ام و هرگاه گسستنی تلخ ،دوستی را از من جدا کرده است، هميشه بيمارستان کودکان و آسايشگاه معلولين جسمی و ذهنی بوده است تا  باور داشته باشم که بی دريغی و مهربانی و گذشت همچنان مسمايی دارد...هميشه با خودم فکر می کنم اينکه دردها و نامرادی ها و قدر نشناسی ها برايم جراحت ماندگاری نمی گذارد، از قبل اين همنشينی هاست...

امروز اما بی اغراق هر لحظه به ياد آن پزشک متخصص فرانسوی ام که درست در سی و يک سالگی به جذامخانه بابا باغی تبريز آمده است و تا کنون آنجا مانده است...چقدر در مقابل او احساس کوچکی می کنم و چقدر می خواهم از او بياموزم...

مثل هر سال و هر ماه و هر روز و هر دقيقه روان فرازنده و فروزنده مادر ترزا را در جانم  می خوانم و می خواهم تا ياد بگيرم و ياد بگيريم بی ملاحظات فلسفی و روانشناسی و اجتماعی دوست بداريم بيش از آنکه بخواهيم دوستمان بدارند

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :